"مرگ"، قسمت سوم
روزها و شبها میومدن و میرفتن و فقط یکباری که یه امتحان خیلی وسیع و حجیمی در پیش بود، استفان ایمیل زده بود و من رو به یاری اورشی خونده بود و سر جمع چهار پنج ساعتی از وقتم رفته بود برای چندین جعبه کاغذی که برگه های سوالات و پاسخنامه ها بودن و باید مرتب میشدن و بعدم یه نصف روز که رفته بود برای مراقبت از یکی از چندین جلسه ی امتحانی که برپا بود و البته که مسیرش از دپارتمان دور بود و من و استفان و چند نفر دیگه باهمدیگه راه افتاده بودیم و پیاده گز کرده بودیم تا اونجا که خود این بخشش فقط نیم ساعت طول کشیده بود و بعد دو سری امتحان و بعد برگشتن به دپارتمان و تازه همون عصر بود که اورشی دست نیازش رو بسمتم بلند کرده بود برای جدا کردن پاسخنامه ها و اون برگه هایی که بچه ها الزاما باید پر و امضا میکردن بخاطر کرونا و ...ولی اون تنها دفعه ای بود که از من بخاطر زمینه ی قراردادی جدیدم استفاده شده بود و الباقی تایمم رو میتونستم که روی پروژه م تمرکز کنم...
دقیقا یادم نیست چند هفته یا شایدم یکماهی گذشته بود از اون آشوبی که آوردن اسم جسدِ تازه در من بپا کرده بود که یه روز صبح که رفتم دانشگاه، به قرار هر روز مشغول یک عالمه کار شدم و تا بتونم برم بالا اتاق این زیتو دیگه ظهر شده بود و مشغول اماده کردن نمونه هام برای پی سی آر شدم و اصلا یادم نبود که قبلش دستگاهو چک کنم که
کسی داره ازش استفاده میکنه یا نه و به محض تموم شدن کارم و خدارو شکر قبل از اضافه کردن آنزیم نهایی بود که یهو یادم به دستگاه اومد و بدو بدو رفتم ازمایشگاه بیوشیمی و دیدم که درست چند دقیقه قبلترش، مکس دستگاه رو پر کرده و تا دو ساعت دیگه هم خالی نمیشه...
جز صبر و بد و بیراه گفتن تو دلم به مکس، منطقا کار زیاد دیگه ای از دستم برنمی اومد و رفتم و نمونه هارو گذاشتم تو فریزر و در ضمنشم خدارو شکر کردم که آنزیم پلیمراز رو نزده بودم وگرنه دیگه نه فریزر محیط نگهداری مناسبی براشون میبود و نه یخچال..
دیدم حالا که تا ساعت سه اینا باید صبر کنم تا دستگاه خالی بشه، بهترین کار اینه که برم و ناهارمو گرم کنم بخورم تا بعد که خون به مغزم رسید، ببینم چیکار باید بکنم...
تازه عدس پلوهامو ریخته بودم تو بشقاب که بزارمشون تو ماکروویو که صدای ژوودغه ی آهنگ گوشیم توجهمو از غذا و بشقاب جلبِ تلفن کرد...
منطقا این وقت روز، کسی با من کاری نداشت که بخواد زنگ بزنه و کلا کسی هم کاری داشته باشه، به واتس آپ یا اسکایپم زنگ میزنه و نه به شماره ی تلفن عادیِ آلمانم و برای همینم شنیدن صدای این زنگ کاملا برام عجیب و غیرمنتظره بود...
در فاصله ی دراوردن گوشی از جیبم و نگاه کردن به مانیتورش، شک نداشتم که اگه کسی اشتباهی شماره منو نگرفته باشه، پس حتما فلان دوسته که گاهی به تلفنم زنگ میزنه و اما اسمی که روی مانیتور گوشیم نقش بسته بود، تمام کاسه کوزه های محاسبات ذهنی من رو بهم ریخت و حس ترس رو جایگزین بی خیالی چند ثانیه پیشش کرد و لحظه ای طول کشید تا خودم رو جمع کنم و دکمه ی ارتباط رو فشار بدم و اون اسم این بود:
خانم اُورشی!!!
دلم گواهی های خوبی نمیداد به همون دیدن اسمش و نمیدونم چرا ناخوداگاه فکر کردم که اینبار همون باریه که قراره با ترس سی و اندی ساله م روبرو بشم...
به هر حال اما اگر بود و اتفاق می افتاد، باز هم میدونستم که جدا از اون بخش اجبارش، یه قسمت اختیاری هم داشته و من خودم انتخاب کرده م که از این فرصت برای بازسازی صحنه ای که آنچنان باعث وحشتم شده بود، استفاده کنم تا شاید بازگشت به تمام اجزای صحنه، عینا و دقیقا، کمکم کنه برای باز کردن و دیدن چیستایی این ترس...
دکمه ی ارتباط رو زدم و صدای خیلی زیرِ اورشی پیچید تو گوشی تلفن و تو کلِ اشپزخونه...