نقشه، چپل رو در جایی نزدیک به من و من رو در جایی نزدیک به اون نشون میده و اما یه جایی از مسیر رو باید اشتباه اومده باشم که حالا و این موقع که فرصت زیادی از روز هم باقی نمونده، وسط گل و لای و بوته های تمشک خاردار بلند که قدشون تا سرشونه هام میرسن و سراشیبی های صعب العبور گیر کردم و برای هر قدمی که میخوام بردارم مجبورم اون بوته هارو با دست و پا کنار بزنم و اما هرچی پیشتر میرم انگار اوضاع وخیم تر و جنگل وحشی تر میشه...
نگرانی م از رفتن همین آفتاب کم جون و کم رنگ هم مزید بر علته برای استرسی که کم کمک خودشو نشون میده. مدام به خودم میگم، باید یه جایی همین نزدیکی باشه و باز قدمی در جهتی نامعلوم و اما تا چشم کار میکنه اثری از زیارتگاه نیست، از اون دست و نوع که باید باشه...
زمانیکه اینترنت گوشیم هم میون انبوه اون درختان درهم تنیده، E رو نشون میده، دیگه رسما به ترس اجازه ی حضور میدم، ترس از موندن و گم شدن تو جنگلی که از هر طرفش نگاه میکنی شبیه طرف دیگه ست و هیچ نشونی برای بازیافت مسیرت نیست...

ناامیدانه دست از پیش رفتن برمیدارم و سعی میکنم حداقل مسیر اومده رو برگردم، هرچند که از چند و چونش زیاد مطمئن نیستم ولی از تمام شواهد استفاده میکنم برای بازیابی مسیرم و این میون هنوز باور نکرده م که درست جایی نزدیک به چپل، باید از دیدنش دست بکشم و برگردم...
جایی میون همون ناامیدی و دلگیری از نیافتن و ندیدن و نبودنه که صدایی از دور، سکوت لحظه های قبل رو خدشه دار میکنه و متعاقبش، دو نفر که از مسیری موازی ولی خیلی دورتر در حال عبورن...

اونقدر فاصله مون دوره که از بعید هم بعیدتر بنظر میرسه ارتباط برقرار کردنمون و اما امروز و این لحظه ذهنم چنان درگیرِ تلخی اتفاقات هفته ی گذشته ست که این نرسیدن و ندیدن رو نمیتونه بپذیره و همینه که تا جایی که حنجره م اجازه میده بلند داد میزنم تا ازشون بپرسم که چپل کجاست...
نمیشنون و دارن قدم زنان از من دور و دورتر میشن که باز هم تقلا میکنم و باز...
شاید فقط چیزی حس میکنن که می ایستن و نگاهشون رو میچرخونن به سمت و سوی من و اینبار اونا هستن که تمام حنجره شونو بکار میگیرن برای پرسیدن اینکه مشکلی پیش اومده؟ و همزمان کمی بیشتر به سمت من تغییر جهت میدن...
به زحمت اما بالاخره از همون فاصله هم بهشون میفهمونم که دنبال چپل میگردم و اونا صبورانه راهنماییم میکنن که مسیرو اشتباه اومدم و چپل در راهی به موازات این راهه و اما بین دو مسیر یه دره مانند وجود داره که امکانی برای عبور ازش بصورت عرضی وجود نداره و باید برگردم و جایی در سمت راستم یه جاده پیدا کنم و اون منو به مقصدم میرسونه...

دستی به نشونه ی تشکر تکون میدم و سرسختانه، رهرو مسیر بازگشتی میشم که بوته های خاردار تمشکش، وحشی تر از پیش، در انتظارمه...
به هر مصیبتی که هست، خودم رو به همون نقطه ای میرسونم که منطقا باید جاده ای در سمت راست انتظارم رو بکشه و اما مساله اینجاست که بازهم دوتا مسیر به موازات هم وجود دارن..‌
آفتاب دیگه اونقدر کم جون شده که امیدی به دوامش نیست و این معنیش اینه که زمانی برای یه اشتباه دیگه ندارم...
چشمامو میبندم و به این فکر میکنم که گاهی آدم عجیب نمیدونه کدوم مسیر درسته کدوم اشتباه و اونوقته که شاید تنها باید به حسش تکیه کنه و ادامه بده...
یکی از راه ها رو در پیش میگیرم و با آفتاب بر سرِ رفتن مسابقه میدم...

شنیده بودم که مسیر این زیارتگاه، چندین منزلگاه داره، به رسم زیارتگاههای بزرگ مثل سانتیاگو ولی ندیده بودم...