بعد از خودم میپرسم  داستان اینها چرا آبی آسمان ست و مال ما اما قصه ی اسپند و آتش...آخر آدمی که هر روز چشمانش را از تختی در آنطرف این پنجره ها به روی منظره ای در اینطرف این پنجره ها می گشاید، چه بهانه ای میتواند داشته باشد برای ناآرام  و یا حتی کم آرام بودن؟