نبودی...
حقیقت که نه، حتی خیال هم نبودی که بپرورانمت، و نه خوابی خوش که تعبیر شیرینت کنم...
حقیقت که نه، حتی خیال هم نبودی که بپرورانمت، و نه خوابی خوش که تعبیر شیرینت کنم...
چه وفادار عزادارانند، این غار غار کنان سیاه پوش...
دلبر، ساعتت را کوک کن برای یکی از همین روزهای نزدیک که بیایی،
نزدیکتر از قیامت...
تا ابد اگر نیامدی،
ابد و یک روز به انتظار خواهم نشست...

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت...
وای که کارخانه های مشروب سازی اگر ره به تاکستان خنده هایت برند...دیگر مست از محتسب باز نتوان شناخت...
تخم مرغ حاوی شکلات های ایستر را که پیدا میکنم با خودم می اندیشم، کاش خنده های تو را هم پنهان میکردند یک جایی در همین حوالی...آنوقت آنقدر میگشتم و میگشتم تا پیدایشان کنم...شاید در یکی از همین قفسه ها، پشت یکی از همان کتابهای قطور آناتومی...آنوقت مال ما میشد، آنوقت آنِ ما میشد...
دلبر، یک نشانی بده...خنده هایت را کدامین طرف پنهان کرده ای؟
این شعریه که مدام تو ذهنم تکرار میشه:
اران که می بارد تو می آیی
بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آئینه
بارانِ شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی
............
دلبر اما نمیداند انگار، نمیداند باران که میبارد، باید بیاید
باران سالهاست که باریده
و
دلبر، انگار که خواب مانده باشد و جا مانده باشد، درست از آخرین قطار این حوالی...
میخوانم:
دانشمندان علوم رفتاری می گویند انسان ۲۱ روز زمان نیاز دارد تا یک عادت جدید بسازد یا آن را ترک کند!
میاندیشم:
کاش لااقل عادت بودیم تا 21 روز طول بکشد که دلبر ترکمان کند...
من اینجا یک عادت می شناسم که 21 هزار سال هم که بگذرد، ترک دلت نمیشود...
و این هم همان که هزار راز ناگفته دارد...
آنهمه قایق که در دل ماست را یک چراغ خنده ی تو به ساحل می کشاند...
ساعت آنجا به وقت خنده های تو چند ست؟
ساعت اینجا به افق دل ما خیلی وقتست که غروب شده...
دوست داشتنت آنقدر طبیعی ست که همچون طبیعت گل میدهد، شکوفه میکند، حتی مخروط هم دارد...
هزار شاخه دارد دوست داشتنت،
گیریم ریشه کن شد از دلمان،
با شاخه هایش چه کنیم؟
کاش درخت داشت خنده هایت،
آنوقت شاید برگی هم سهم ما میشد...
این جاده چیزی کم دارد از جنس خنده های تو...
خنده هایت چنان به کلیسا می ماند که اگر رخ داد،
دست به دعا برخواهم داشت...
کاش لقمه ای خنده میهمان میکردی،
این مسکین بینوا را..
کدام بنگاه نوشت چنین معامله ی نا عادلانه ای را:
دل بردی با منت...
دل دادیم بی منت...
کاش تن پوشی از جنس خنده هایت داشتم، شاید این سرما را تاب می آوردم...
تیم سرپرستی خوابگاه جشن کوچیکی برگزار میکنه به مناسبت ورود جدیدالورود ها از کشورهای مختلف و این هم تخم مرغ و شکلاتهایی به مناسبت جشن بزرگ ایستر که در پیشه...
کاش خط بزنند سرنوشتی را که بی تو نوشتند...
دل نوشت بود آنچه برایم نوشتند، نه سرنوشت...
برگه های امتحانی بچه ها را نگاه میکردم و به این سوال برخوردم:
جاهای خالی را با عبارات مناسب پر کنید...
در دلم میگذرد:
امان از جای خالی "تو" که هیچ عبارت مناسبی پرش نمیکند...
نه روز از اخرین باری که مامان بابا رو تو فرودگاه دیدم میگذره و خیلی چیزا تو این مدت تغییر کرده...
انگار که پا گذاشته باشم به یک جهان دیگه با قوانینی دیگه...
چونان که آلیس در سرزمین عجایب...
باید از نو متولد بشم و همه چیز رو از نو بیاموزم، حتی خوردن و آشامیدن رو...
و این هم اولین صبح در سرزمینی دور که بالاخره در هفتمین روز، زمانی بدست اوردم برای گذاشتن تصویرش...
کاش الزایمر میگرفتی و خنده هایت را پیش ما جا می گذاشتی
و
فراموش میکردی کجا گذاشته ای...
مثل همان پیرمرد که فراموش کرد جوانی اش را کجا جا گذاشته...
قلمرو حکمرانی ات تا به کجاست که هر چه میروم تمام نمیشوی؟
کاش دلتنگها و دلگیریهایمان را هم میتوانستیم یک در میان به سیخ و به دندان کشیم
تا
دلمان نه گیر باشد و نه چنین تنگ...
اولین و آخرین سین سفره ی دلتنگی من، سکر خنده های توست...
گاهی آهنگ میزارم تا صدای دلتنگیت گوشمو کر نکنه...
آنقدر دلم پرپر زده برای دیدنت که یک گونه جدید به پرندگان زمین اضافه شده...