یه شیشه مربای سیبِ دستپختِ خودم رو، هزار روز به خودم یادآوری کرده بودم تا بالاخره یادم مونده بود که از خونه ببرمش دانشگاه و ببرم تو اتاق سمینار و "گونتا" (تکنیسین دپارتمان که کلیه کارهای محلول سازی ها و استریل ها و غیره بر عهده ی اونه) رو در منتهی الیه ش پیدا کنم و بگیرم به سمتش و بگم:
گونتا این مال تواه، Guten apetite...

و اون انقدری از این، نه که مربا، بلکه توجه، ذوق کرده بود و به هیجان اومده بود که چند بار با اون زبان انگلیسی نصفه نیمه ش بپرسه: جشن تولده؟ (با این مفهوم که: مناسبتش چیه) و من از این سوال و منطقی که تو ذهنش بافته به خنده بیفتم و بگم: نه، همینجوری، یه مقدار مربا پخته بودم گفتم برای تو هم بیارم شاید دوست داشته باشی...

پر ذوق تر از تمامِ کسان دیگه ای که سهمی از اون یک عالمه مربا برده بودن، شیشه رو میگیره میبره میزاره تو کمدش و فردا صبحشم با، دقیقا میزانِ مشابهی از هیجان و شادی، اعلام میکنه که در حالِ خوردن مربا میباشه!!! و بسی و بسیاری رضایت داره...

از فرداتر اون روز و اون مربا اما، سیب آوردن های گونتا برای من شروع میشه و تا همین دیروز پریروز هم ادامه پیدا میکنه و در این مدت من انواع مختلفی از سیبهایی با رنگ ها و طعم های مختلف رو تجربه میکنم به لطف درختانِ سیبِ باغ گونتا که بر فراز تپه ای دور از شهر بنا شده و امسال هم محصول خوبی داشته و زیرزمینش پر شده از سیب...

هرچند پیامد جانبی ای هم داشته و اون اینه که گاهی که بنا به ضرورت انجام کاری فوری به اتاق سمینار میرم، منو میگیره به حرف که در مورد ویژگی های باغش و درختانش و سیبها و ...برام توضیح بده و یکی یکی اسمهاشونو سرچ کنه و من یاد بگیرم و ...

این آخرین بار و آخرین سیب اما از همونها بود که دُرُست در لحظه ای دُرُست در جایی دُرُست فرود اومده بود...

خسته و له از اکسترکتی دیگه و ناامیدتر از جواب نگرفتنی دیگه، راهیِ اتاق سمینا میشم و خودم رو روی صندلی پشت همون کامپیوتری که منتهی الیه ترینِ اونجاست، رها میکنم تا در ضمن انجام کارهام، کمی به ذهن خسته م استراحت بدم...

نارهارو زود خورده م و شاید همینه دلیل حس گرسنگیِ ملایم و اما رو به گسترشی که الان و اینجا بسراغم اومده...

منزا که دیگه تعطیل شده و نونم ندارم تو یخچال بسکه فراموشکار شده م و هی یادم میره که یه بسته بگیرم بزارم تو یخچال آشپزخونه ی دپارتمان و بنابراین بنظر میرسه محکوم به تحمل این گرسنگی، حداقل تا ساعاتی دیگه باشم...
البته یه چیزایی مثلِ شیشه ای ترشیِ لبو یا یه قوطیِ ارده(همون حضرتِ ارده که همیشه و در همه حال از رگِ گردن به یه یزدی نزدیک تره!!!) یا بسته هایی متنوع از شکلات و حتی چوب شور!! هم تو یخچال دارم و اما اینا الان اون چیزی نیست که بتونه جواب قانع کننده و دلچسبی برای گرسنگیِ من باشه و عمیقا دلم غذا میخواد...

نهایتا چاره رو در صبر پیدا میکنم و خوب فکر کردن به تمامِ راه حل های احتمالی و احتمالا این گرسنگی به نحوی روی مویرگهای خونرسان مغزم تاثیر مثبتی داره که بیاد چند تا سیبی می افتم که صبح، وسط اون هول و ولا و عجله ی همواره م برای دیر نرسیدن به ایستگاهِ قطار، برداشته بودم و تو کیفم انداخته بودم که تو دانشگاه بی میوه نمونم...

ولی بیاد اوردنِ صرفش، بتنهایی نمیتونه مشکلی رو حل کنه که اونا تو کیفم هستن و کیفم تو استیودنت آفیسِ و این با حفظِ سِمَت، همون معنیِ نبودن رو میده!!! چرا که این منِ ته نشین شده از خستگی و ناامیدی، حالِ بالا پایین کردن از اِن تا پله رو بخاطر چند تا دونه سیب نداره و نخواهدم که داشت...

یه جایی در لحظاتی بعد از همون لحظه ای که توصیف کردمه که گونتا از در اتاق سمینار سرک میکشه و به دیدنِ من تمام دانش انگلیسیشو به کار میگیره تا در همون حین که گردالیِ قرمز رنگِ توی دستش رو به من نشون میده بگه و بپرسه که: این یه نوع دیگه از سیبهای باغمه، اگه دوست داشته باشی، میتونه مال تو باشه...

دیگه فکر نکنم به نوشتن از الباقی ماجرا نیازی باشه و اونو میزارم بر عهده ی قوه ی حدس و گمانتون...
فقط همون حوالیِ گرفتنِ سیب از گونتاست که تو دلم میگم: خدایا، فقط کوچولوهاشو میشنوی، یعنی در حد سیب و فر هشت لیتری(دو لیتر کوچیکتر از رویای من) و اینا؟
پای بزرگتراش که به میون میاد چرا صدا به صدا نمیرسه؟؟!!!
اصلا بیا چند تا کوچیکو بزاریم رو هم، بعد براورده شون نکن، عوضش یه دونه از اون بزرگتراشو ردیف کن...
مثلا ۸ لیتر فر و چند گرم سیب و مقادیری چیزای دیگه رو بگیر، عوضش یه دونه پوزیشنِ باحال بده...

آخرین نکته ی این عکس اما عودِ مجددِ همون بیماری فوق الذکر منه که مانع از این شد که عکسی از این سیب وقتی که کامل بود داشته باشم!!!