و همان نقطه ی اوج سفر ایتالیا(1)...
یه بار یکی میگفت، هر چیزی یه نقطه ی ماکز داره، یه نقطه که دیگه هیچ وقت، هیچ چیز، بالاتر و بهتر از اون نمیشه و اون همون نقطه ی ماکزیمم منحنیِ زندگیته...
راست اگه گفته باشه، این صحنه و این لحظه، نقطه ی اوج سفر ایتالیا بود...
قبرستان ژنوا:
جایی با حسهایی که دیگه هیچوقت تکرار نمیشه...
هیچ حس خاصی نداشتم برای رفتن به اونجا، شاید فقط کمی کنجکاوی، اونم بخاطر اصرار و علاقه ی همسرخواهر، برای رفتن به قبرستانی قدیمی که به نام قبرستان مجسمه ها نامیده میشد...
با اون بازی سهمگینی که صاحبخونه سرمون دراورده، مجبور میشیم دو ساعتی دیرتر از برنامه ریزیِ از پیش تعیین شده، راهی مسیر دور و نسبتا خارج از شهر قبرستان بشیم، اونم در حالیکه کوله های سنگین و پاکتهای حاوی خوراکی و البته مگی رو حمل میکنیم... ماجرا از این قراره که صاحبخونه ی لاقیدمون درست صبح روزی که ما قراره برسیم، ول کرده و رفته برای خودش یه شهر دیگه و حالا هیچکس نیست که به ما آدرس و کلید بده و ما وسط اون گرمایِ خرماپزونِ ایتالیا، تو یه جایی که نمیدونیم کجاست وسط بار و بنه مون که شامل یه عالمه خوراکی هم میشه، نشستیم و همسر خواهر رگهای گردنش زده بیرون بسکه زنگ زده و سعی کرده با اون زبون نفهم حرف بزنه و توضیح بده که وقتی خونه اجاره کرده یم، معنیش اینه که بهش احتیاج داریم، اونم همین الان، نه هر وقت که تو عشقت بکشه از مسافرت برگردی!!!
اون اما بسیار بیشعورانه، با گفتن اینکه عصر میرسم تلفن رو قطع کرده و حالا ما موندیم و اون آفتاب و اون وسایل سنگین و قبرستانی که انگار فقط تا چهار و نیم عصر بازه...
کسی حرفی برای گفتن نداره که این ماجرا جایی برای حرف نزاشته و اما نگرانی ناشی از نزدیک شدن زمان بازدید قبرستان، سرانجام بر سختی پذیرش این حقیقت که باید کوله هارو با خودمون تا قبرستان و بعدم داخلش، بکشیم غلبه میکنه و همگی باهم راهی میشیم...
زمان به اندازه ای نازک هست که نگران رسیدن یا نرسیدن باشیم که آگاهی از اینکه از جاییکه ما هستیم، فقط یه اتوبوس به اون مقصد هست و اونم هر نیم ساعت یه بار میاد، نگرانیمونو دامن میزنه و اما چاره ای جز امتحان همین تنها گزینه ی پیش رو نیست که دسته گلی که من به آب میدم، شرایط رو از اونم وخیم تر میکنه...
تابلوی ایستگاه ۲۰ دقیقه فاصله رو تا اومدن اتوبوس بعدی نشون میده و این از نظر من به این معنیه که من زمان کافی دارم برای اینکه نگاهکی بندازم به داخل کلیسای بزرگ و با عظمتی که نزدیک ایستگاه، درست اون طرف خیابون قرار داره و اینو که مطرح میکنم، بشرط دیر نکردن و بموقع برگشتن، با رفتنم موافقت میشه و من پرواز میکنم به سمت خطوط عابر پیاده ای که زیاد هم مستقیم نیستند و همین رفتن یا برگشتن بین دو طرف این میدانگاهی رو نیازمندِ زمان بیشتری میکنه...
اونقدری زیبا بود اون کلیسا و نگاره های سقفش بحدی افسونگر بودن که منو ماتِ خودشون کنن که زمان از سرِ حواسم به در بره و وقتی به خودم بیام که حس میکنم دیر شده اما نمیدونم چقدر دیر، و فکر میکنم شاید به اندازه ای که مجبور باشم اون مسیر خیلی غیرمستقیم بین دو طرف میدانگاهی رو با یک خط مستقیم غیرقانونی و البته خطرناک!! نزدیکتر کنم و البته که دویدن هم گزینه ی همواره روی میزه...
تازه از کلیسا بیرون اومدم و هنوز روی اولین پله هایی هستم که اون کلیسای سفید رنگ رو از سطح زمین بالاتر نگه داشتن که متوجه بال بال زدن خواهر و همسرش میشم و ناباورانه به اشاره شون به اتوبوسی که همونجا و همون لحطه پیش پاشون ترمز میکنه خیره میشم...
میدونستم دیر کرده م ولی دیگه نه انقدر که حتی دقیقه ای هم وقت نداشته باشم، یعنی در واقع طبق محاسبات من، باید برای یک طیِ مسیر سریعتر از حالت عادی زمان میبود و اما بودن اون اتوبوس اشتباه بودنِ یه چیزی این وسط رو نشون میداد...
دیگه حتی پرواز هم اگه میکردم، محال بود بموقع اونجا فرود بیام...
اتوبوس با بدرقه ی نگاه ناباورانه و پر از حسرت من عبور میکنه و میره تا منو دچار شرمندگی ای بی نهایت بکنه که اگه امروز نتونیم بریم قبرستان، تنها دلیلِ اومدن به ژنوا رو از دست داده یم، ژنوایی که بخاطرش از مسیر اصلی مسافرتمون هم حتی منحرف شده بودیم و این فقط یک معنی داره: تمام این وقت و هزینه و دردسرها، برای هیچ بوده و هیچ...
بعد رسیدن به ایستگاهه که میفهمم اتوبوس در واقع دو دقیقه زودتر اومده ، همون دو دقیقه ای که میتونست همه چیزو تغییر بده تا من الان اینجا با اینهمه حسِ بد وا نرفته باشم تو خودم...همون دو دقیقه ای که میتونست منجر به مایی بشه که سوار بر اون اتوبوس در مسیر قبرستان بود...اونجاست که میفهمم گاهی علاوه بر منظم بودن، لازمه آدم کمی هم خوش شانس باشه یا بهتر بگیم، حداقل اینهمه بد شانس نباشه!!!
و همونجاست که میشینم به دعا کردن از ته دل که یه جوری که نمیدونم چه جوریه دقیقا، ما برسیم به قبرستان، اونم قبل از بسته شدن دربهاش، نه بخاطر خودم که خوب من همونطور که گفتم، هیچ ذهنیتی از اینکه اون قبرستان چیه و چه تاثیری قراره روی همه مون بزاره و تبدیل بشه به زیباترین جایی که دیدیم، ندارم و فقط بخاطر علاقه و اشتیاق همسرخواهر به رفتنه که دعا میکنم من نشم دلیلِ ندیدنش...