نوشین...
اینکه چی میشه که بیاد نوشین می افتم خودش داستانی مجزاست که از دایره ی وقتِ من و حوصله ی شما خارجه احتمالا و فقط همینقدر بگم که در حال پاک کردن میز کامپیوتر و متعاقبشم، کامپیوترم بودم که یادش افتادم...
آخه دیده بودم که برای من تمیز بودن میز کامپیوترم انگاری بیشتر از پروژه ها و بحث ها و آزمایش و خطاها مهمن و این نشون میداد یه جای کار، شاید نه اشتباه ولی سرِ جای خودش نیست...
همونجا و دقیقا همونجایی که این تجزیه تحلیل ها تو مغزم رخ داده بود، یاد نوشین افتاده بودم...
تو دوران دبیرستان، تو همون مدرسه ی نخبه پروری! که من و یه عده آدمِ شاید بشه گفت درسخونِ دیگه، تو چهاردیواری ش خودمونو حبس کرده بودیم تا بلکه موفق تر و سربلندتر از دیگرانی که خارج از اون حصار بودن، از کنکور عبور کنیم، دختری هم بود که نوشین صداش میکردن...
نوشین به گمونم یکسالی از من بزرگتر بود و رشته ش هم به طَبَعِ هوش سرشار و سرریزش، ریاضی بود...
هیچوقتِ خدا ریاضی م خوب نبود و هر چقدرم که تلاش و بعضا دعا!!! هم کردم، بازم همونطوری بد موند و خوب نشد که نشد، به همین علتِ ساده هم هست که هر کی یه ذره ریاضیش خوب باشه، از نظر من خیلییی باهوش میاد و دیگه خودتون حساب کنین که نوشین که رشته ش اون بود و بسی و بسیاری هم تو رشته ی خودش موفق بود، چه خدایِ هوشی بود تو ذهن من...
به هرترتیب، اکثرا اسم نوشین همه جا بود و شهره بود به درسخونی و نمره های خوبش و مسابقاتی که جوایزش رو درو میکرد و انتظاراتی که ازش میرفت برای رتبه ای آنچنانی توی کنکور...
روزها میگذشتن و روز به روز بر افتخارات نوشین افزوده میشد و بالاخره یکی از اون روزها، شد روز کنکور اون سال و نوشینم مثل هزاران هزار نفر دیگه رفت سر جلسه ی کنکور و هرچی که میدونست رو خالی کرد روی برگه و اومد بیرون...
تا نتایج بیاد، همه ی پچ پچ ها و واگویه ها حول و حوش همون چند تا نور چشمی ای بود که البته و صد البته که نوشین یکی از اونها بود...
بالاخره انتظارها بپایان رسید و اعلام رتبه ها، آبی بود بر آتش کنجکاوی ها و این وسط همه دلشون بیتاب دونستنِ رتبه ی گل های سرسبدِ مدرسه بود و یادم نیست که از کجا ولی از یه جایی دراوردیم که رتبه ی نوشین یه چیزی حول و حوش ۹۰۰ شده که خوب البته و صدالبته که انتظاری بالاتری بود برای کسب رتبه ای پایین تر و اما باز هم اونقدری خوب بود که بهش شانس قبولی تو یه رشته ی مهندسی خوب رو تو یه دانشگاه مطرح و خوب بده...
خودش رفت و اما اسمش و یادش موند، اونهم به خوبی و تحسین...
و این تحسین بگونه ای بود که یه روز سرِ مراسمِ صبحگاهی معلم دینی مون که میتونم به جرات بگم خلاصه ی تمام رفتارها و تلاشهاش این شد که ما از هرچی دین بود بجای علاقه، انزجار پیدا کردیم، میخواست مارو به درس خوندن بیشتر و بیشتر واداره که این جمله رو گفت:
میخواید مثل نوشین موفق باشین؟ میخواین مثل اون رتبه ی خوب بیارین و افتخار بیافرینین؟ بعدم یه دانشگاه خوب و رشته ی خوب و ...
کمتر بخودتون برسین و بیشتر درس بخونین، نوشین همیشه درز پایین مقنعه ش، بالای سرش بود بسکه تو درس غرق بود...
به گفتن این کلمات و کلام، صف منفجر شده بود از خنده که خوب احتمالا بقیه هم مثل من سعی در بیادآوری نوشین کرده بودن و دیده بودن که راست میگه!!!
یه چهره ی بلند و کشیده ی استخونی با چشمایی میشه گفت ریز اما کشیده که در قاب مقنعه ای که هیچوقت خدا، مرتب و سرِ جای خودش نبود، قرار گرفته بودن...
هنوزم چهره ی نوشین بعد اینهمه سال با تمام جزئیاتش توی ذهنمه، علیرغم تمام چیزایی که از اون سالها و سالهای بعدترش فراموش کرده م، اما همین درز مقنعه باعث شده چهره ی اونو از یاد نبرم...
بعد از اون چندباری سعی کرده بودم مثل نوشین باشم، بینِ خودمون بمونه، حتی درز مقنعه مم گذاشته بودم فرق سرم و اما افاقه نکرده بود که نکرده بود...یعنی هیچ کدوم از مسابقات رو برنده نشده بودم، هیچ نمره ی شاخصی توی دروس ریاضی و بستگان؛ اعم از هندسه و احتمال و ... نیوورده بودم، حتی هیچ دفعه ای هم نشده بود که تو امتحانای ماکِ کنکور، رتبه ی اول یا دوم و یا حتی سوم رو بیارم، حتی با اینکه درز مقنعه مو در شمالی ترین جهتِ ممکنِ دایره ی صورتم گذاشته بودم!!!
خلاصه دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم تا بقول خانم ... نوشین بشم، چرا که اصولا با اون مانتوی مشکی پرکلاغی ای که اونقدر گشاد بود که برای کل یه خانواده ی ۴ نفری هم جا به اندازه ی کافی داشت و مقنعه ای تنگ چنان که کم مونده بود ابروهامونم بپوشونه و همه هم بلند و مشکی، فکر نمیکنم بخود رسیدنی وجود داشت در کل، که مانع از نوشین شدنمون میشد...
سال بعدش منم کنکوری شده بودم و رتبه ام شده بود صدتا بیشتر از دوبرابر نوشین و هر چند که مهندسی ای چنان که نوشین میخوند برای من ممکن نبود و اما رتبه ی لازم برای مهندسی صنایع غذایی همون دانشگاه رو اورده بودم ولی انتخاب کرده بودم که برم پِی دلم و زیست شناسی بخونم...
گاهگاهی خبری از نوشین میومد و هربار هم البته که پیشرفتی در کار بود و پله های ترقی ای که دو تا یکی میپیمود در حالیکه من و خیلی های دیگه مثل من، لنگان خَرَک خویش رو آهسته و اروم به پیش میروندیم...
یه بارم شده بود که گفته بودن نوشین ازدواج کرده و با همسرش رفتن آمریکا و اونجا دکتراشو خونده و بعدم بلافاصله تو یه دانشگاه پوزیشنی پیدا کرده و حالا هم استاد شده و ...
الان که دارم اینارو مینویسم، نمیدونم نوشین چقدر خوشبخته، چند دقیقه در روز یا هفته یا حتی ماه، میخنده یا چقدر به خواهرش نق نمیرنه که بگه چرا همیشه همه چی اشتباه از آب درمیاد، چرا همه چیز دیر اتفاق می افته و ...
نمیدونم چقدر شاد و آرومه و اما میدونم و مطمئنم که من هیچوقت نوشین نمیشم...
حتی اگه مقنعه مو برعکس هم بپوشم...
حالا دیگه حتی سعی هم نمیکنم که نوشین بشم چون دیگه بیفایده بودنش دستم اومده...
حالا فقط سعی میکنم همون لنگان خرکم رو آهسته و اما پیوسته به پیش برونم و اگه یه میز کامپیوتر تمیز برام از بحثهای طولانی استفان و بقیه سر مسائل علمی مهمتره، خوب میز کامپیوترمو تمیز کنم و لذت تمیز بودنشو ببرم...