آخرِ یک روز دوست داشتنی...
نه از لیوان ماراکویام دل میکنم(علیرغم اینکه طعمش اونقدرها هم چنگی به دل نمیزنه) و نه از منظره ی روبرو که انگار دستِ حسی منو برمیگردونه و متوجه هلموت میکنه که در همون حال که روبروی تانیا و آنجلیکا روی زمین نشسته، داره با دوربینش از من عکس میگیره. نمیدونم چرا و اما این مساله زیاد به مذاقم خوش نمیاد که حالت صورتم شاید بیشتر و پیشتر از زبونم فریاد میزنه که: ???was
هلموت با همون لبخند لحظه های قبلش، بی اونکه از تک و تا بیفته میگه دیدم عکس دوس داری گفتم با دوربین حرفه ای ازت عکس بگیرم...
عکس دوس دارم و اما چیزی که هلموت نمیدونست اینه که عکس گرفتن از خودم رو، اونم کاملا بیخبر، اونم توسط یکی دیگه، زیاد دوست ندارم و اما به احترام سابقه ی خوبی که هلموت تو ذهنم داره، سکوت میکنم...
بودن تانیا(پروفسوری که ریاست دپارتمان مارو بر عهده داره) تحمل لحظه هارو زیر سایبان برام سخت میکنه و برای همین میرم داخل ساختمون و از اوته شرایط پرداخت رو سوال میکنم و اون با گفتن اینکه ناهار ها توسط دپارتمان حساب شده ن و فقط برای نوشیدنی ت باید بپردازی، به صف پرداخت میپیونده و من بعد گرفتن عکس از در و دیوار رستوران، منتظر خلوت شدن صف میمونم...
مسیر برگشت دیگه اما بسیار متفاوت از اومدنه که همراهی هلموت و گروهی از بچه ها، راه رو بر هرگونه تنهایی و آهنگ گوش کردنی و البته گم شدنی میبنده و بیشتر به توضیحاتی در مورد بخش بخش این قسمت از جنگل میگذره توسط هلموتی که مشخص میشه خونه ش جایی درست پایین دست همینجاست و حتی از هممون دعوت میکنه برای رفتن به خونه ش و نشستن و خستگی در کردنی و نوشیدن لیوانی چای و بیسکوییت...
همه عجله دارن برای رفتن به دانشگاه و یا خونه و همین میشه دلیلِ رد کردنشون و دست اخر که هلموت رو به من میگه و تو؟ شاید باورش حالا اگر نه غیرممکن ولی سخت باشه که من ظرفیتم برای بودن با آدمها، برای امروز پره و نیاز مبرم و حتی میشه گفت فوری دارم برای تنها بودن و تنها راه رفتن و تنها همه کار کردن...
بنظرم یه جواب "نه" خالی زیاد مودبانه نیست که همراهش میکنم با:
باکتریهام تو انکوباتورن، باید هر چه زودتر ترنسفرشون کنم، میترسم از بین برن...
چیزی که به هیچ عنوان حقیقت نداره...
یه بازگشت تنها به دانشگاه و دیدن پریسکایِ دوست داشتنی و گفتن اینکه جات خیلیییی خالی بود،
آخرین بخش از اون روز و تمام حس ها و حال ها و اتفاقاتشه...