http://s8.picofile.com/file/8334562068/video_2018_08_15_08_51_41.mov.html

جایی در همون میانه های صدای برخورد قاشق چنگالها با بشقابهاست که اضافه شدن صدایی به صداهای درهم برهم اونجا، فضا رو بیش از پیش دوست داشتنی میکنه...

طولی نمیکشه که اونقدر سرعت این بزرگوار تند میشه که راهشو از میون شاخ و برگهای دست به دست هم داده ی درخت بالا سرمون باز میکنه تو بشقابهامون و وسط سس های مایونز!!! و از اون لحظه اخ و وای اوته و اشتفی و بقیه بجز من و هلموت شروع میشه...

قطره ها یکی بعد از دیگری تو بشقاب اوته فرود میان و سه برابر هیکل خودشون، سس مایونز پخشِ هوا و لباس من و اوته میکنن و همینه که اون مدام ساری ساری گویان بلند میشه و با دستمالش سعی در تمیز کردن میز و خودش و من میکنه و بعدم کوله شو برمیداره و اهنگ رفتن به داخل ساختمان و یا زیر سایبانی رو میکنه که حالا سقف سرِ خیلی ها شده، به منم انصافا میگه که بیا بریم الان هم خیس میشی و هم کثیف و اما من که حال خوشم رو اون لحظه پایانی نیست، میگم که اینجارو ترجیح میدم...

هلموت هم جمع کرده و عزمش جزمه برای رفتن و اما با شنیدن تصمیم من سر جاش میشینه و میگه که پس منم میشینم تا غذات تموم بشه و باهم بریم...
با چشمایی که از این همه مرام از حدقه بیرون زده میگم چرا خوب؟ تو که بارون دوست نداری مجبور نیستی بخاطر من خیس بشی، من هیچ مشکلی با تنهایی غذا خوردن ندارم و چیز زیادی هم ازش نمونده، فقط کمی سالاد سیب زمینی و کاهو هست که میخورم و میام...
بجای هر کلمه و کلامی اما لبخند میزنه و اکتفا میکنه به غذاتو بخور، باهم میریم...
میشه بازم اصرار کنم و اما اونقدری از فرهنگ و رسومشون نمیدونم که مطمین باشم اینکار بی ادبانه نیست و برای همین علیرغم اینکه نه دوست و نه حتی عادت دارم که کسی منتظرم باشه، ولی مهربونیش رو میپذیرم و دوباره سرم میره تو بشقابم..‌.

انگار خدا اون ابره رو فرستاده باشه و گفته باشه میری بالا سر بشقاب اون دختره و تالاپ تالاپ میباری تو بشقابش، وسط سس سالادش، آ باریکلا برو ببینم چیکار میکنیا...