تموم که میشه، هیچ اتفاقی نمی افته جز سبکی نابی که کمتر پیش اومده تجربه ش کنم...
راهی سرداب میشم به قصد و نیت خنک شدن بیشتر و کمی هم نشستن روی نیمکت مقابل آب شفا بخشی که بعدها داستان اعتقاد به شفا بخش بودنش رو از زبون نوربرت میشنوم...

همچون که دفعه ی قبل، صدای شرشر جریان آب اولین چیزیه که قبل از هر چیز دیگه بلافاصله بعد از فشردن دستگیره ی فلزی قدیمی در، فرضیه ای در مورد وضعیت و حال و هوای سرداب بهت میده و البته که جریان هوای خنک و مرطوب خوشایندی که پشت سرش توی صورتت میخوره، این فرضیه رو به یقین مبدل میکنه...

همه چیز مثل همون بارِ قبلیه: تاریک، خنک، مرطوب و تا دلت بخواد آروم...
مجسمه زن زائر همونجای قبلی، روی صخره ی سنگیه و هنوز زل زده به مسیح مصلوب...
شمعهایی که شعله هایی لرزان دارن و نوشته ای که حتی یک کلمه هم ازش نمیفهمم و پنجره هایی با نقوشی رنگارنگ و احتمالا مقدس!!!

مدتی رو ساکن و صامت میشینم و خیره میشم به
صلیب و
مصلوب و
زائر...

تو خودمم یا اونجا، نمیدونم کجا و اما میدونم که غرق شده م که صدای همهمه ای از بالا و پشت در سراب، نشون از اومدن و رسیدن گروه بچه های دانشگاه داره و قبل از فرصتی حتی برای تکون خوردنه که در باز میشه و هیاهو سرازیر پایین و سرداب میشه...
اولین ها اما اونهایی نیستن که من زیاد بشناسم و یا دوست باشم و یا حتی دوست داشته باشم...
میان و من بی هیچ حرفی یا حدیثی به بعضیهاشون سلامی اروم و کوتاه میکنم و به بقیه حتی نگاهی هم نمیندازم...
کوله مو جمع و خودم جمعتر میکنم تا جا باز کنم برای خیلِ خستگان و تشنگانی که یکراست بسراغ آب جاری از صخره میرن و دست و رویی صفا میدن و اما چیزی که اون میون باز چشمان کنجکاو منو بُراق میکنه، اینه که اونهایی که آلمانی هستن، از این آب بطور خاص به چشمهاشون میمالن و این بلا استثنا رخ میده و همین گویای اعتقادی باید باشه، احتمالا در خصوص چشم!!! و این چیزیه که بعدترها از نوربرت میشنوم، وقتیکه در حال تعریف ماجرای اکسکرژن برای اون هستم:

از اعتقادی قدیمی میگه
از تاثیر این آب در روشنایی بخشیدن به چشمانی نابینا

بچه ها دسته دسته میان و میرن و دسته بعدی باز و ...
اشتفی از اون سری های اخره و به محض دیدن من روی نیمکت چوبی با تعجب، لب میزنه که اِ تو اینجایی و هلموت انقد داشت دنبالت میگشت و هنوز دهن باز نکردم به جواب دادن که هلموت با صورتی قرمز که زیر کلاه افتابی بزرگی پنهان شده و نفسهایی بریده و منقطع از روی پله ها نمودار میشه و چشمش که به من میخوره، رگه هایی درهم تابیده از تعجب و خوشحالی تو صورتش میدوه و اما شادیه که پیشی میگیره بر همه چیز تو صداش وقتیکه تقریبا داد میزنه: هالو، فاینالی یو دید ایت!!!

از دیدن هلموت و اوته و مایکه و اشتفی که میشه گفت دوست ترین ها در این میونه ی ناآشنا هستن برام، گل از گلم میشکفه و زبونم باز بکار می افته و کلی از هر دری باهاشون حرف میزنم و هلموت هم از هر فرصتی در میون هیاهوی من استفاده میکنه تا بگه که نگرانم شده بوده و بهم حتی زنگ هم زده بوده که گوشیم خاموش بوده و این نگرانترش کرده و بعد به پریسکا زنگ زده تا ببینه شاید من برگشته م دانشگاه و اما اونم گفته که بعد از خداحافظی ظهرش دیگه ندیدمش...
اینم اضافه تر میکنه که بیرون چپل هم کلی همه جارو نگاه کرده تا شاید منو ببینه و اما حتی به مخیله ش هم خطور نکرده که من ممکنه زودتر رسیده باشم و بعدم به هوای خنکای عبادتگاه، اومده باشم این پایین نشسته باشم...