دوست داشتنیِ پیش رو...
محیط ساکت و خنک و مرطوب داخل چپل، آبیه بر آتشِ اون همه خستگی و تشنگی و آرامشش راه رو بر هر استرس و بی قراری ای میبنده، روی نیمکت چوبی و قدیمی روبروی عبادتگاه میشینم و زل میزنم به تمام سادگی دوست داشتنی ای که روبرومه...
این حسِ خوب، همون چیزیه که بخاطرش تمام این راه رو اومده بودم و حالا اینجا بودم، بدون اینترنت و بدون راهنماییهای هلموت، با دنبال کردن نشونه ها و همین بود که رسیدن رو بیشتر از خودِ رسیدن برام مهم جلوه میداد...
تنها کسی که خلوت من و چپل رو بهم میزنه، اونم برای مدتی کوتاه، پیرمردیه که انگار بیشتر برای دیدنه که میاد و نه برای زیارت و بعد کمی قدم زدن، به همون آرامی ای که اومده بود، میره و منو تنها زائر اون عبادتگاه میسازه...
منطقا باید دعا کنم، باید چیزی بخوام، تقاضایی، خواسته ای، خواهشی چیزی... ولی تا دوردست ها چیزی وجود نداره برای خواسته شدن...بجاش یک عالمه حرفه که تلنبار شده، یک عالمه درددل گفته نشده...آروم زمزمه میکنم: بیا حرف بزنیم، من میگم تو بشنو بعد تو بگو شاید من شنیدم...