Excursion

ماجرای excursion امسال اما از این قرار بود که:
از شاید بشه گفت دست برقضا، بدون اینکه بخوایم در مورد خوب یا بد بودنش قضاوت کنیم، افتاده بود ۲۵ جولایی که هم استفان درگیر ادیت مقاله ی پریسکا بود و هم پریسکا مشغول گروه دانشجویان مدیکالی که برای یک هفته مهمون آزمایشگاه ما بودن، مکس هم که خوشبختانه برای دایسکشن کورس رفته بود سوئیس و همین بود که من مثل پرنده ای که مدتی رو از قفس مرخصی گرفته باشه، شاد بودم و آروم...مکس نبود، پریسکا و استفان، اوته و هلموت و تمام دیگرانی که دوسشون داشتم، بودن و اینا همه همون شادی و آرامشی ای بود که این ۲۵ جولای رو اونقدری خوب بسازن که دلم بخواد حتما تو این تور یکروز در سالِ دانشگاه شرکت کنم و تکمیل کننده ی این همه خوشبختی هم مقصد بود که من بی انتها دوسش داشتم:
Saint Ottilen Kapelle
هفته ها پیش ثبت نامش رو انجام داده بودم و حتی نهارمم انتخاب کرده بودم که شنیسل مرغ باشه و سالاد...
اما اومدن دانش جوهای پزشکی، همه کاسه کوزه هارو بهم زده بود که خوب طبیعتا کسی باید باهاشون میموند و کارِ آموزششون رو بعهده میگرفت و البته که این فرد پریسکا بود که الحق و والانصاف، آموزگار بدنیا اومده بود و خنگ ترین آدمِ موجود هم اگر که بودی، سخت ترین مفاهیم رو چنان ساده بخوردت میداد که راهی برات نمونه جز فهمیدنش...
ولی دست تنها بود و یک عالمه کار وجود داشت برای انجام دادن از جمله ست آپ مدل ارگانیسم ها و جمع کردن امبریوها و بعدم آموزش جزء به جزء مراحل تزریق و بعدم جدا کردن مرده ها و گذاشتنشون تو دمای مناسب و ...این وسط توضیحات مکانیسم ها هم که قوز بالاقوز بود، برای همینه که شک میکنم زیاد منصفانه باشه دست تنها رها کردنش هرچند هم که نه استفان و نه خودِ پریسکا هیچی نمیگفتن و اعتراضی نمیکردن، حداقل نه در ظاهر...
پیرو همین طرز تفکره که روز قبلش به هلموت میگم من ممکنه نتونم بیام و بهتره بمونم کمک پریسکا باشم، حداقل تو چیزای کوچیک...
بعد از شنیدن اظهار تاسف هلموت و بیان اینکه، به هر حال اگه زمانی پیدا کردی، خوشحال میشیم در میونه ی راه بهمون بپیوندی ه که یهو فکری بنظرم میرسه و اونو با هلموت هم در میون میزارم که: میشه ظهر بیام سنت اوتیلین و اونجا بهتون ملحق بشم؟
لبخندی که تو صورت هلموت نقش میبنده، قبل از زبون زدنش به حتمااااا، نشون از مثبت بودن جوابم داره...
برای اطمینان بیشتر از اینکه میتونم در زمان و مکان مناسب ببینمشون، از هلموت اجازه میگیرم برای تماس تلفنی باهاش، هرجا و هر موقع که در پیدا کردنشون دچار مشکل شدم و اون با خوشرویی میپذیره...
همه چیز منطقا درسته و دلیلی برای نگرانی از هیچ بابتی وجود نداره...
فردا صبح زود، زودتر از حتی استفان دانشگاه م و تمام کارای مقدماتی برای تزریق رو بتنهایی راست و ریس میکنم و محیطهای مدل ارگانیسم ها رو عوض میکنم و به اوته که داره اورنایت کالچرهای باکتریهای منو اماده میکنه سر میزنم و باهاش هماهنگ میکنم و بهش اطمینان میدم که میتونه با خیال راحت بره و من خودم کلونی هامو کشت خواهم داد و برمیگردم پایین تا منتظر دانشجوهای پزشکی باشم و استفان و پریسکا...
دیرتر از اونچه انتظارمه میان و اما خدارو شکر پریسکا اونقدر فهمیده هست که عجله منو درک کنه و بگه لطفا seperator ها رو بردار و اندازه گیری سایز قطره ی تزریق رو هم بهشون نشون و یاد بده و بقیه رو خودم هندل میکنم...
بچه های پرشور و بی حاشیه ای هستن و البته بنوعی دوست داشتنی...انگلیسیشون بجز همون پسری که یه جورایی سردسته شونه و یکی از دخترهای گروه هم همش به همون آویزونه!!! زیاد خوب نیست و اما خوب تلاششون رو میکنن برای ارتباط برقرار کردنِ میشه گفت هرچه بیشتر...
اولین بارِه که میخوام در نقشی جز یاد گرفتن ظاهر بشم و این منِ پراسترس رو دچار استرسی مضاعف میکنه و اما به خودم میگم: شاید کلمه یا اطلاعات کم اوردن در برابر کم اوردن خودت اهمیت چندانی نداشته باشه...
پس بیخیال حجم استرسی که تمام منو درگیر کرده، کارمو شروع میکنم و البته که از یاد دادن به اون دختر پر سر و صدا و هیجانِ موبور که انگار خنده رو به لبهاش دوختن و گرما رو به صداش، بیشتر از هر چیز دیگه ای لذت میبرم...
دوساعتی رو صبوری میکنم به پای تک تکشون تا اندازه گیری هاشونو انجام بدن و سوزنهاشونو اماده ی تزریق کنن...
پریسکا که استعداد عظیمی در خوندن فکر یا حداقل میشه گفت فکرهای من داره، یه جایی در انتهای همون دو ساعت، ازم میپرسه که برنامه م برای رفتن و پیوستن به گروه اکسکرژن هنوزم پابرجاست؟
احتمالا پیشتر و بیشتر از کلامم، از برقی که تو چشمام میدوه، جوابشو میگیره که میخنده و میگه که پس برو تا دیر نشده و بقیه کارارو من هندل میکنم...
منم به جبرانش اما مسئولیت تمام مدل ارگانیسمهای ست آپ شده و فیدینگ و همه ی این کارای خرت و پرت رو برعهده میگیرم و پرواز میکنم به سمت و سوی سنت اوتیلین...
هیچ ادرس درست و حسابی ای ازش ندارم و تو اینترنت هم نمیتونم پیدا کنم که هر چی هست، آدرس رستوران معروفیه که در نزدیکیشه و اما نمیدونم که چقدر نزدیکه...
قسمت تراموای مسیر سخت نیست بیاد اوردنش و اما به محض پیاده شدن از اونه که درگیر چندین خیابون و مسیر مختلف و اما تا حدود زیادی شبیه به هم میشم و حالا این وسط کی میتونه بیاد بیاره چندین ماهِ پیش رو...
اطلاعات خسیسانه ی گوگل مپ فقط تا جایی در میانه جنگل دستگیرم میشه و اما در همون میانه ست که به پاس درختانِ سر به فلک کشیده ی جنگلِ سیاه، اینترنت گوشیم به کل ناک اوت میشه و دیگه حتی همون چند قطره راهنمایی گوگل مپ رو هم ندارم و این یعنی تقریبا آخر همه چیز...تقریبا نش بخاطر اینه که به محض ناامید شدن از اینترنت سراغ گزینه ای میرم که اون لحظه بنظرم آخرین گزینه میاد: هلموت
هنوز از آپشن زنگ زدن بهش و راهنمایی گرفتن در مورد مسیر ازش استفاده نکرده بودم و متعاقب همین فکره که چند لحظه بعد در حالیکه صدای نفس نفس زنان هلموت از اون ور بگوش میرسه، منبطرز مسخره ای اعلام میکنم که من گم شده مممممم
هلموت هم با همون شوخ طبعی همیشگی ش میگه که چه خبر خوبی!!!
بعدش اما زود جدی میشه و ازم نشونی محلی که هستم رو میخواد و مواجه میشه با:
- خوب هلموت اگه میدونستم کجام که دیگه گم شده نبودم که، یه جایی وسط جنگلم...
- اطرافت تابلویی ساینی چیزی وجود نداره؟
چرا در واقع یه چیزایی هست، صب کن ببینم و اون کلمات قلمبه سلمبه ی اونجارو رو بسختی و با هر جون کندنی که هست براش میخونم...
حتی از پشت تلفن هم میتونم لبخندشو حس کنم و البته که از صداشم مشهوده و وقتی تلفظ درست اون کلمات رو میگه دلیلشم میفهمم!!!
یه سری راهنمایی هایی میکنه که هیچی ازش نمیفهمم و دست اخر اما فقط در همین حد متوجه میشم که باید علائم صلیب و بعدم اشکال و نقوشی مقدس رو دنبال کنم...
اما سوال اساسی اینه که اونا کجان؟؟؟
اینترنت گوشیم به کل تعطیله، خودم یه جایی در میون درختهایی که اونقدری بلند هستن که جنگل سیاه رو بسازن گم شده م و زنگ زدن به هلموت هم جز خودخوری بعدش نتیجه ای نداشت که چرا کاری که میدونی فایده ای نداره میکنی اخه...
الحق و والانصاف که اگه نوشتن حق فقط یک نفر روی این زمین به این بزرگی باشه، اون، به پائولو کوئیلو میرسه که من هنوزم که هنوزه نفهمیده م چجوری یه ذهن بشری میتونه چیزی مثل "کیمیاگر" رو خلق کنه...
این رو گفتم که بگم، این روزها هنوزم بعد گذشتن یک هفته از آخرین باری که داستان صوتی کیمیاگر رو گوش کردم، تاثیر مثبت و عمیقش رو روی خودم حس میکنم و اونجا، وسط اون جنگل هم به یادش افتادم، همونجا که بارها و بارها تاکید موکد کرده بود که:
نشانه هارو دنبال کن...
گوشی رو خاموش میکنم که حداقل شارژش تموم نشه و به راهی می رم که حس میکنم درسته...
هلموت گفته بود که اونها هم تاخیر دارن و بنابراین حداقل یکساعت وقت داشتم برای انجام هرگونه اشتباهی و بعد هم تصحیحشون...
چالش اما شروع میشه با اولین دوراهی ای که پیش پام قرار میگیره...
نه تابلویی نه صلیبی و نه اشکال مقدسی، تنها دو راه، دو راه جنگلی باریک بی هیچ نشانه ای...
باز هم این کیمیاگره که انگار داستانش رو برای هزارمین بار در گوشم زمزمه میکنه:
به قلبت اعتماد کن حتی اگه فریبت بده...
و من مدتهاست که حتی نمیدونم کدوم آوا نجوای قلبمه و کدوم صدای ذهنم...
چاره ای نیست، شاید باید از جایی شروع کرد، اصلا شاید عمدی در کاره که هربار و همه بار تو مسیر این چَپِل گم میشم من، اونم همین جایی که انقد دوسش دارم و توش اونهمه حس خوب دارم...
حس نزدیک و اشنایی که به یکی از مسیرها دارم منطقا باید همون ندایی باشه که ازش صحبت رفت و اما من اون دیگری رو انتخاب میکنم، میرم فقط برای اینکه ببینم حسم تا کجا و چقدر رو انتخابش میمونه، یه جور آزمایش صرفا، و این بار برای سنجیدن خودم فقط...
اونقدری میرم که از دوراهی اثری نمیمونه و هر چی که هست همین راهه و درختان جنگلی ش که رفته رفته درهم بافته تر میشن و بوته های تمشکی که پر پشت تر و خاردار تر میشن...
من اما هنوز همون حس ناآشنارو دارم، هنوزم چیزی هست که مدام تکرار کنه که باید برگردم و حالا اونقدری یقین حاصل کرده م از ثباتِ حسم که قدمهای رفته رو برگردم...
و اون راهِ دیگه، به همون آشنایی، به همون نزدیکی...
کم کمک به صدای حسم عادت میکنم و میتونم از بین یک دنیا آشوب ذهنم تشخیصش بدم و این برام هیجانش از رسیدن به مقصد هم حتی بیشتره...
مسیرها رو باهم پیدا میکنیم و اونجایی هم که در میمونیم زنی پیدا میشه از وسط بوته های پرخار و کُنده های قطور که با خوشرویی و البته انگلیسی ای درب و داغون، وسط عجله ش برای رفتن، نشونه هایی به من بده مثلا این که:
مسیرِ درست، به خیابونی ماشین رو باید برسه، بعد از اون اما دست چپت یه راهِ باریک هست، در حد فقط شاید نیم متر پهنا، همون مستقیم ترین راهه، به اون جا که رسیدی فقط مستقیم برو، به اشکال مقدس میرسی و از اون به بعدش اونا میشن راهنماهات، اونارو دنبال کن به چپل میرسی...