پاندورا...

پیوستن دزیره بهمون اما با شادی حقیقی ه من همراهه چرا که این دختر با چشمایی که از هر آسمانی نیلگون تره، جدا از نامانوس بودن همواره ی من با آلمانی ها، در نوع خودش مهربونه و از یه جایی به بعد، دوست محسوب میشه و همینه که اومدنش، منو وامیداره که تو تصمیمم برای ترک میز و رستوران، بعد از تموم شدن شام، تجدید نظر کنم...
بعدها اما بسیار خوشحالم از موندنم که این دختر که بقول خودش یه زمانی پسر!!! بوده، از تمام اعضا و جوارحش استفاده میکنه برای تعریف قضایا، به بامزه ترین شکلشون و خندون همه مون، حتی مکسِ بدعنق...
ماجرای پسر بودنش برمیگرده به زمانیکه ۱۴-۱۵ ساله بوده و اونقدر به پسرها شبیه بوده و به دخترها بی شباهت که همه اشتباه میگرفتنش، بطوریکه حتی خانواده ش هم بیشتر احساس داشتن یه پسر در میونشون داشتن و این کم کمک خودش رو هم واداشته بوده تا خلق و خوی پسرونه داشته باشه، مثل پسرها لباس بپوشه و دوستانش رو هم از میون هم سن و سالان پسرش انتخاب کنه...
به گفتنش البته که حتی یک درصد هم باور نمیکنم که موجودی که تمام فاکتورهای های لازم و ملزوم یک دخترِ زیبا بودن رو داره، روزی روزگاری پسری بوده و اما همه ی اینها تازمانیه که تمام گالری گوشیشو زیر و رو میکنه تا یه دفعه بگه ایناهاش و بعد گوشیشو بگیره مقابل چشمام و من حیرتم رو بیشتر از کلمات، با دهنی باز و چشمایی گشاد شده، فریاد بزنم...
به اینجا که میرسه، با تمام اونایی که پسر میپنداشتنش، همدردی میکنم و میگم که تغییر جنسیت این موجودِ انقدر پسر، به این دخترِ خیلی دختر، فقط از عهده ی یه معجزه برمیاد...و رفتن به آمریکا همون معجزه ست...
اونجایی که دزیره از اقامت یکساله ش تو آمریکا و رفتن به مدرسه ای در اونجا داد سخن میداد اما من غرق در اندیشیدن به چیزی بودم و همینه که الان منم مثل شما نمیدونم که این معجزه دقیقا چطور اتفاق می افته و فقط میدونم که حاصلش میشه همون که خانواده ش بعد یکسال تو فرودگاه اعتراف میکنن به اینکه یه پسر تحویل دادن و حالا اما یه دختر تحویل گرفتن...
هممون که غرق در بهت و خنده به دزیره خیره میمونیم، اون با همون لوندی خاص خودش میگه، حتی یه درصدم فکر نکنین که از چیزی که بودم شرمنده ام ها!!!
و مکسِ مارمالاد هم برای پاچه خواری میفرماین که :
No reason for being embarrassed
(دلیلی برای شرمنده بودن وجود نداره)
نهایتا از دزیره گفتن، از یادِ ذهنم برد که عکس رو شرحی بنویسم...
Pandora
این اسمیه که پریسکا با هیجان، بر زبون میاره، در حالیکه به دستبند دزیره اشاره میکنه و لختی بعد همونه که تو دستای پریسکا داره میچرخه...
من اما هنوز دارم تو ذهنم حلاجی میکنم که این پاندورا دیگه چه موجودی ه که پریسکا میگه اسم این نوع دستبندها "پاندورا"ست و غالبا هم جزو وسایل لاکچری و گرون قیمت طبقه بندی میشن. هرچند که بسته به نوع و تعداد مهره هاشون، هزینه های متفاوتی دارن اما مهره ها اگر حتی طلا یا نقره هم نباشن ممکنه هر کدوم ۲۰-۳۰ یورو قیمت داشته باشن و اونوقت با یه حساب سرانگشتی، میبینی که همین پاندورا چیزی حدود ۲۰۰-۳۰۰ یورو باید باشه...حرف پریسکارو دزیره کامل میکنه با گفتن:
چه تخمینی!!! ۲۵۰ یورو دراومده برام این مجموعه...