باز هم نشانه ای از برکت...
اونقدر همیشه خسته و له و لورده و گاها با سردرد و همواره خواب آلوده رفته م بیمارستان ملاقات پیرزن که هربار و همه بار این اون بوده که از من و کارهام و مسائل مختلف پرسیده و بعدم نشسته برام غصه خورده و آرزوی موفقیت کرده و دعا کرده و...یعنی در واقع هر بارِ رفتنم، باعث شده درد خودش و جراحی سختشو برای مدتی فراموش کنه و تو مشکلات بی پایان من غرق بشه!!! اما این آخرین بار که میرم به زور خودمو وامیدارم که یه چیزی شبیه لبخند ولو مصنوعی بنشونم رو لبام که دیگه خودمم از اینهمه خستگی خودم حالم داره بد میشه...
نهایتا قبل از رفتن به اتاقش، پشت در، سنگامو با خودم وا می کَنَم و قول میدم که حداقل ۵ دقیقه اول رو شاد بنظر برسم..
پیرزن که درو باز میکنه، باز با گفتن wie gehts ولو میشم تو بغلش و ناگفته معلومه که مثل همیشه جواب سوالم یه خوبمِ شاد و پر انرژیه...
بعد اما انگار که تعجب کرده باشه به صورتم اشاره میکنه و چیزایی میگه که نمیفهمم و اینه که شروع به حدس زدن میکنم:
- چیزی رو صورتمه؟
-نه
- شاید قرمزه، آره؟
-نه
-پس؟؟
- کل خاندانش جلو چشمش میان تا بتونه بگه: laugh(خندیدن)!!!
و من صدام به قهقهه بلند بشه که آهان...
و ادامه میده که: چقدر خوبه که میخندی، خیلی خوشحالم و اونقدر این خوشحالیش حقیقیه که تا آخرین لحظه ی بودنم تو اتاقش، چندین بار این موضوع رو تکرار میکنه...
و لحظه های بعدش همه صرف این فکر میشه که: انگار که خندیدن از یادت رفته باشه، نمیدونم از کِی و کجا و اما فقط میدونم که شاید باید یه چیزایی یه جایی تغییرکنن...
سعی میکنم کمتر از من بگیم و بیشتر اما بریم تو بالکنش و از همه چیز و همه جا عکس بگیریم و البته که این عادت عکس گرفتنِ من انگار به پیرزن هم سرایت کرده باشه و هرجا هم که من یادم میره، اون با همون زبونِ شیرینش میگه: فتو گغفیه!!!
نیم ساعتم به پایان رسیده و قصد رفتن میکنم که پیرزن انگار که مهمی رو بیاد اورده باشه، میگه من یه چیزی برات گذاشته م، بزار بیارمش... و من میمونم تو خماریِ چیستیِ این چیز...
و دستمال کاغذی ای سفید که با چنان احتیاطی در دستهای لرزان از پارکینسون پیرزن باز میشن که تو گویی حاوی دانه های زعفرانن...
و دیر نیست دیدنِ شبدری چهار پر، آرمیده در پهنه ی سفید دستمال...
صداهای بعدش در زمینه ی حیرتِ بی حسابِ من، کمی کم رنگن:
اینو دوستم برام اورده بود، به دیدنش یاد تو افتادم و خواستم که مال تو باشه، به نشونه ی امید و به امیدِ برکت...
و این دومین، شبدر چهارپریه که از روزی که از ایران خارج شدم، از طرف کسی بهم هدیه شده...
و کی باورش میشه که کمتر از یکساعت بعدش، هنوز دستمال حاوی شبدر رو که از ترس شکستنش، لای پاسپورتم گذاشتم، از کیفم بیرون نیووردم که با نامه ای روی میز عسلی گوشه ی راهروم مواجه میشم، نامه ای با مهر اداره ی مهاجرت:
کارت رزیدنس پرمیت شما اماده ست، میتونین برای تحویل گرفتنش تشریف بیارین...