دلت که تنگتر شده باشد و گیرتر...
هفته ی گذشته همین روز بود، درست همین روز که من به سرم زد، نه اینکه قبلا نزده باشه، نه ولی تا حافظه م کار میکنه به این شکل نزده بود...
خسته میشم از ابهام گنگ هزار و یک چرا در ذهنم و به سیم آخر میزنم...
اینکه میگم سیم آخر واقعا آخرین بود و سیمشم خاردار...
تمام خودم رو میزارم زیر پاهام و کاری رو میکنم که شاید باید خیلی وقت پیش میکردم... یادم میاد خواهرم داستانی گفته بود از مربی شناشون:
اسمش سیمین بود، جلسه ی اول شنا بود و خوب طبیعتا بچه ها با ترس و لرز و همون کناره های آب، چسبیده به دیواره های استخر، فقط دست و پایی تو آب تکون میدادن و هنوز جرات کندن و رها شدن در آب رو نداشتن...
همون جلسه ست که سیمین به بچه ها میگه میدونین من چجوری شنا یاد گرفتم؟ و خوب پر واضحه که جواب منفیه، پس ادامه میده:
همون اولین بارِه تجربه ی آب، به خودم گفتم سیمین یا میپری تو ۴ متری یا هیچوقت شناگر ماهری نمیشی
و پریدم...
داشتم خفه میشدم که اومدن بیرونم کشیدن و نجاتم دادن و اما یاد گرفتم...
نه شنا، که نترسیدن از آب رو...
بعدها کلی تمرین کردم و زمان برد تا شنا یاد بگیرم اما نترسیدن از آب، اولین و پررنگ ترین بایدِ موجود تو این مسیر بود ...
حالا و اینجا، منم شده بودم سیمینی که خودم رو پرت کرده بودم جایی در میانه ی عمیق ترسم...
کسی مجبورم نکرده بود، میتونستم ادامه بدم، میتونستم بازم با اون حجم سوال ادامه بدم و اما انگار خستگی زورش چربیده بود به لوجیک و زمانی به خودم اومده بودم که در عمیقِ ۴ متری دست و پا میزدم، بی حتی غریق نجاتی...
یک هفته ی سخت و طافت فرسارو گذرونده بودم...سکوت پیشه کرده بودم و با هیچ کس نگفته بودم از تمام فشاری که روی ذهن و بعدم جسمم بود که کسی رو تدبیری بر این خودکرده نبود...
قرار بود هفت شب باشه، هفت شب و هفت قصه و اما نشده بود، هرچط تلاش کرده بودم نتونسته بودم که زیر بار رفتارهای توهین امیز، هفت شب رو به سلامت طی کنم و بعد پنجمین قصه، بریده بودم...بعد قصه ی پنجم دیگه اونقدر دلگیریم سنگین شده بود که پاره کرده بود تمام بندِ محافظه کاری رو...
حتی نتونسته بودم یه خداحافظی باشکوه رو رقم بزنم، از اون دست که همیشه توی ذهنم بود...
پس بسنده کرده بودم به خدانگهداری محقر و یک آرزوی خوب، اونهم از پس دریا دریا دلگیری...
حالا حالم شده بود بیماری که توده ای رو از بدنش خارج کردن و اما جای خالی ش رو یادشون رفته پر کنن...
تو شهر میگشتم با یک حفره ی خالی، یک حفره خالی به بزرگی دلم...
اونقدری از خودم میدونستم که بعد این هفته و اتفاقات غریبش، تنها چیزی که آرومم میکنه ساعتها پیاده روی ه پس برنامه ی مسافرتی کوتاه رو میریزم، به کوتاهی یکساعت از شهر...
قبلا با کلوس در موردش حرف زدیم و تمام جزییات مسیر و ساعتهای رفت و امد و حتی ساعتهای باز بودنش رو باهم سرچ کرده بودیم و منطقا نباید مشکلی وجود میداشت...
و صبح باز به عادت هرروزِ این هفته، حجم عریض و طویل دلگیری، بیدارم میکنه و حتی پیش از باز شدن چشمام، تمام اتفاقات گذشته، برای هزارمین بار در ذهنم رژه میرن و زهرشون تازه میکنه طعم تلخ کامم رو...
با خودم میگم کاش میشد از سیمین بپرسم اگه پریدی تو قسمت عمیق و ولی هیشکی نجاتت نداد چی؟ اونوقت نترسیدن از آب به کجایِ کارِ آدمِ مرده میاد؟ کاش کسی پرسیده بود ازش، زنده باشی و بترسی بهتره یا یه مرده ی بی باک؟
با خودم خیلی کلنجار میرم تا این افکار رو مثل پرده های اتاقم، کنار بزنم و فعلا گیره کنم به حاشیه ی ذهنم تا بعدا شاید آروم آروم حل بشن...
بعد یه صبحونه ی مفصل که میدونم ناهار و احیانا شامم هم خواهد بود، کوله مو برمیدارم و عازم سفر میشم، به قصد آروم کردن ذهنم...
اولین مقصد Sankt Peter ه و اولین ایستگاه Kirchzarten که خوب باید نیم ساعتی رو اونجا پرسه بزنم تا اون اتوبوس مخصوص بیاد...در جهت هدر ندادن این فرصت، وارد یه مغازه ی همه چی فروشی همون نزدیک میشم و عکسهای زیر، میشن همون نیم ساعتِ انتظار ...