داستان پروژه ی ارشد ساچین(2)
به اینجا که میرسه، ساچین لبخندش تلخ میشه و انگار که با خودش حرف میزنه، زمزمه میکنه: کاش همون موقع به حسم اعتماد کرده بودم، به همون حس تنفری که ازش گرفته بودم...
ادامه میده: میدونی اون روزا تو آسمون بودم، رو زمین نبودم که به چیزی شک کنم یا تردید به خودم راه بدم، آخه با دست خالی و بدون کوچکترین امکاناتی،فقط و فقط با تلاش های بی وقفه ی خودم تو بهترین مرکز تحقیقاتی کشورم پذیرفته شده بودم، تو رشته ای که دوسش داشتم و پاسخی بود برای بخش قابل توجهی از کنجکاوی های همواره ی من،
و حالا هم تزی با سرشناس ترین و قدرتمندترین استاد این مرکز، انتظارم رو می کشید...
چرا باید تردید به خودم راه میدادم؟
پروفسور فانی که رضایت میده، ساچین پر از شوق و ذوق این خبر رو به پدر مادرش میده و اونام براش کلی آرزوی موفقیت میکنن( برای تنها فرزندشون، چرا که اون برادر کوچکترش رو در حادثه ای از دست داده و حالا تنها امید والدینشه و البته که مساله مهم دیگه ای هم وجود داره و اون تغییر رشته ی ساچینه. لیسانسش رو بر حسب علاقه و اصرار والدینش، مهندسی خونده چرا که همواره ریاضیاتش بهتر از سایر درسهاش بوده و والدینشم خودشون رو محق دونستن که رشته ی تحصیلیشو خودشون انتخاب کنن و اما برای مستر به هزار زحمت ازشون فرصتی میگیره تا استعداد خودشو تو زمینه ای که از بچگی همواره دوسش داشته، یعنی بیولوژی، نشون بده و ثابت کنه که توانایی کسب یه موقعیت خوب رو در این حیطه داره، پس براش این زمان و این پروژه بسیار مهمه و اگه نتونه تمام چیزایی که میخواد رو ثابت کنه، باید بازم به رشته ای برگرده که نمیتونه جوابی برای علاقه و کنجکاوی های بی حد و حصرش باشه).
پروژه بظاهر شروع میشه و فانی بهش میگه باید اول نگهداری از سیستم رو یاد بگیری، به اصطلاح،نگهداری از fish facility رو، چرا که مدل ارگانیسمشون قراره Zebrafish باشه. نکته پررنگی که در بدو ورود ساچین رو بیش از پیشتر خوشحال میکنه، حضور یه سال بالایی ه با رفتاری دوستانه و مهربون که خیلی زود هم رابطه ی همکاریشون به دوستی ای نزدیک می انجامه و برای ۶ ماه ساچین تکنیکهای مورد نیازش رو تقریبا بخوبی از اون یاد میگیره و اما بیشترین کاری که استاد ازش میخواد و با جدیت دنبال میکنه همون نگهداری از سیستم و مدل ارگانیسمهاست!!!
۶ ماهی رو به یادگیری و باز هم یادگیری و البته که مراقبت از سیستم میگذرونه و بعد ۶ ماه اما کمی و تنها کمی نگران میشه که چرا استادش هیچ عجله ای برای شروع واقعی پروژه ش نداره و این خودشو که مدام پاپیچ استادش میشه که من میتونم فلان کارو بکنم یا بهمان تکنیکو انجام بدم و اما پاسخ فانی همون پاسخ سرد و پر از حس نفرت همیشگیه که نه حالا زوده، تو حالا حالاها باید کار یاد بگیری و این یعنی اینکه بازهم مهمترین وظیفه ش اونجا نگهداری از سیستمه...
زمان میگذره و ماههای هشتم نهم دیگه نگرانی از مرز اندک و نامحسوس عبور میکنه و کاملا قابل لمس میشه و همینجاست که اونقدر پاپی فانی میشه و اصرار میکنه که اجازه ی انجام یه سری از ازمایشات رو میگیره و کارشو شروع میکنه و اما خوب، کار کردن با موجود زنده اونقدر سخت و وقت گیر و غیر قابل پیش بینی هست که پر واضحه که تو اولین ماهها هیچ نتیجه ی قابلی نمیگیره و این البته که کاملا طبیعیه و همینه که میرسه به مرز یکسال بدون هیچ ریزالت قابل ارائه ای...
همون حدود زمانیه که فانی بهش اجازه ی انجام کریسپر رو میده و ساچین پرت میشه تو وادی پردردسر این تکنیک بظاهر آسون و در حقیقت پرماجرا...بقول خودش، تو شیش ماه بعدش تمام کارش سر و کله زدن با این تکنیک و بعدم انتظار برای رشد نسل F1 ه و گرفتن یه لاین موتانت و اما بازم کارها بخوبی پیش نمیره و در حقیقت این تکنیک هم ناکام و نیمه تموم میمونه...