داستان پروژه ی ارشد ساچین(1)
حالا ماه ها میگذره از کشف پدیده ی جدیدی بنام "ساچین" و فهمیدن اینکه اون بسیار میدونه و بنابراین کار سختی نیست درک اینکه چرا چسبش شدم این روزها، مخصوصا در مورد تکنیکهایی که منطقا و مطلقا باید از مکس یاد میگرفتم و اما از اونجا که انگار این موجود فکر میکنه با تنفر از من میتونه انتقام تمام آسیبهایی که جهان سومی ها به ساکنان سایر جهان ها!!! زده ن رو جبران کنه، ترجیح میدم به هر کس دیگه ای تو این دپارتمان رو بزنم الا اون...
از همون شب رتریت که به اتفاق تمام دپارتمان یک شب رو در هتلی زیبا و دنج در جایی در بلک فارست گذروندیم، میفهمم که ساچین برای تز مسترش رو همین مدل ارگانیسمی کار کرده که ما کار میکنیم و بعضی از تکنینک های مورد نیاز منو قبلا کار کرده...
اون شب بعد شام، وقتیکه همه یه جورایی سرشون گرمه، استفان تعجب میکنه که من برای قدم زدن تو باغ هتل، با ساچین همقدم میشم و این تعجبش رو فردا صبحش سر صبحونه با گفتن این جمله که: "ساچین کامنتی برای پرزنتت داشت؟" به زبون میاره...
و من هیچوقت به استفان نمیگم که "ساچین" یه جورایی غیر مستقیم بهم گفته بود که پروژه م بسیار سخت و at some point انجام نشدنیه و نباید زیاد خوشبینانه و ساده لوحانه به تکنیک "کریسپر" نگاه کنم...
اون شب اولین بارم بود که به مدت بیش از چند کلمه با کسی از دپارتمان حرف میزدم و همین باعث شد نتونم خیلی از حرفهای ساچین رو بفهمم و لهجه ی بسیار نامفهومشم شاید مزید بر علت بود و اما از اون به بعد، اون شد مرجع رفع بسیاری از اشکالات درسی من...
بسیار میدونست و بسیار فروتن و مهربون بود و از یاددادن لذت میبرد و همیشه دانشگاه بود و از همه اینها مهمتر اینکه جهان خودشم سومی بود و برای همین مثل مکس سرم داد نمیزد به هر اشتباه و میتونستم حالا نه خیلی راحت، ولی کمی راحتتر بهش بگم که اینو نمیدونم و اونو بلد نیستم...
حالا ساعتها باهم حرف میزنیم و جالب اینجاست که ۹۰ درصد حرفهاشو میفهمم حتی با وجود همون لهجه ی بسیار نامفهوم قبلی و این معجزه ی عادته...
اینهارو گفتم تا اول یه اینتروداکشنی از ساچین داده باشم و بعد برم سراغ داستان عجیب و افسانه مانند پایان نامه ی ارشد ساچین...
ساچین به گفته ی خودش، متولد یه شهر کوچیک و غیر معروف در شمال غربی هنده و از قضا در یه خونواده ی فقیر هم پا به جهان گذاشته و این حتی الان هم که درآمدش به یورو هست، در روند زندگیش مشهوده و سخت نیست درک اینکه احتمالا بخش قابل توجهی از حقوقش رو صرف راحتتر کردن زندگی برای خونواده ش میکنه...
اما از اونجا که معمولا سختیها، البته نه همیشه و همه جا، ولی حداقل در خیلی از موارد، منجر به سخت تر شدن آدمها میشن، ساچین هم میشه یکی از اون خیلی موارد و حسابی تلاش میکنه و برای ارشدش تو یکی از ده دانشگاه برتر هند تو یه شهر بزرگ و معروف پذیرفته میشه، اونهم با بورسی برای مدت دو سال...
برای انجام تزش، از اونجا که بازم به گفته ی خودش، خام بوده و نادان، و یا شایدم بهتره بگیم، کم دان!!! صاف میره سراغ سرشناس ترین و قدیمی ترین استاد دانشکده که تمام اساتید دیگه در رده های بعدی اون قرار میگرفتن و با همه ارتباط داشته و یه جورایی کسی توی دانشکده رو حرفش حرف نمیزده...البته که به اینجا که میرسه، جلوی لبخند تلخم رو نمیتونم بگیرم که چقدر دنیا کوچیکه و تجربه ها مشابه...که چقدر میدونم این اساتید مشهور و معروف و کهنه کار، آخرین چیزی که ممکنه براشون اهمیت داشته باشه، دانشجوه...بگذریم اون تعریف میکنه و من سر تکون میدم به نشونه ی درک کامل، با گوشت و خون و استخونم...
میره سراغ اون استاد بنام "فانی" و درخواستشو برای انجام تز مسترش با اون طرح میکنه...
خودش تعریف میکرد که از وقتیکه وارد آفیسش شدم، حس بدی داشتم و این حس بدتر هم شد وقتیکه ملاقاتش کردم و ملاقاتم کرد و حرف زدم و از محل تولدم پرسید و ....ولی با اینحال ، بعد کمی نگاه کردن خشک و آمیخته با نفرت، انگار که با خودش به نتیجه ای رسیده باشه، نظر مثبتش رو اعلام میکنه...