نبودنت درست مثل انتگراله،
مثل طعم پاپریکای سبز سرخ شده،
مثل بوی سیر ترشی،
مثل صدای الارم ساعت اونم درست سر یه صبح سرد زمستونی،
مثل نگاههای پر از نفرت مکس
و مثل تمام بیشمار دوست نداشتنی های آزاردهنده ی این دنیای کوچیک...و همین بود که من لحظه ها و لحظه ها مات این خبر شده بودم، خیره به ویالهای پیش روم...