آرزو میکردم تمام شود دوست داشتنت

ولی

میدانی دلبر، مثل این ست که دست و پا بسته بیندازندت میان آبهای سرد و تاریک دریایی ژرف

و

بگویند دست و پا بزن،

بگویند به ساحل بیا

بگویند تو میتوانی

اگر بخواهی، میتوانی...

نمیشود، حتی اگر بخواهی، آرزو کنی، دعا کنی، التماس کنی و از دامن "خدا" بیاویزی...نه نمیشود...آنوقت تو میمانی و عمیق دریا و طعم گس آبی شور در ریه هایت...

میدانی دلبر، نمیشود، با دست و پای بسته...

نمیشود دوستت نداشت دلبر...

نه اینکه نخواهم، نمیشود...