میگویم و در دلم اما اندوهی مینشیند درست به حجم یک تپه بلند یا کوهی کوچک شاید، که چرا زبانم نمیچرخد که بگویم اخر میدانی، بچه ها هم نترسند، من آرام نیستم اگر تو بیایی... ولی مگر تمام حرفهای دنیا را میتوان گفت...انگار بعضی حرفها به جنینی میمانند که قلبش تشکیل نشده باشد، پیش از آنکه چشم به هستی بگشایند، سقط میشوند و در عوضش، درد است که زاده میشود...

هنوز ابروهای در هم کشیده اش، ابرهای سیاه باران زای آسمانهای شمال را بر فراز کوهستانها به یاد می آورد که من لب میزنم هر طور خودتان مایلید ولی در هر صورت من گزارش کامل کلاس و امتحان را برایتان خواهم فرستاد...

آن وسط، یعنی درست یک جایی در میانه آن هنگامه است که چشمم ناخوآداگاه از صورتش فراتر میرود و ثابت میشود روی تارهایی که ...چه قصه ها که نساخته بودند...دوباره حوض دلم میزبان تمام ماهی قرمز های دنیا میشود و غنج میرود ...آنقدر که نزدیک است گم شوم باز که چیزی شبیه یه چراغ خطری پرنور توی یک شب پرباران توی ذهنم روشن میشود و صدایی که میپیچد توی سرسرای ذهنم: نه، حالا نه، وقت گم شدن در هزار توی رویاها و خوابها نیست، الان گاه، گاه بیداریه...نوا چون نوشدارویی منو به اون لحظه و اون اتاق و به روبروی اون تندیس افسون و افسانه، باز میگردونه و من نگاه برمیگیرم...

جایی در میانه صحبت، میگه با شامورتی بازی شاید تا یه جایی بشه پیش رفت اما نه تا همه جا، از یه جایی به بعد باید تلاش کنی و خواسته هاتو با تلاش بدست بیاری... چقدر اینجا همون جاییه که تارهای صوتی لاجونمو به حرکت واردارم و بگم ولی من سراغ دارم چیزهایی که شامورتی بازی که هیچی، دست تلاش هم به اونها نمی رسه و گاهی حتی در برابر دعا هم رویین تن هستن...چیزهایی که انگار فقط هستن تا دور و دست نیافتنی باشن تا شاید تو رو به حرکت وادارن، اونا مثل همون عروسک زیبا و رویایی پشت ویترین اون مغازه باکلاس و شیکی هستن که هیچگاه حتی خیال خریدش هم در ذهن کودکانه ت جا نمیشه و تنها اونجا حضور دارن تا خاطره ای پاک نشدنی رو تا ابد مهمون ذهن کوچولوی تو بکنن...چیزهایی درست مثل تو...

..........

میدانی رفیق، اتفاقهای خوب درست وسط عادی ترین لحظه ها می افتن پس اگر لحظه ای زیادی عادی بود، حتما بهش مشکوک باش که باردار اتفاقی خوبه...