می آیم از بچه ها دفاع کنم برای نخواندنشان و دلیل و برهان بیاورم که نمی رسند و وقت ندارند و متاهل هستند و کارمند و جمع کردن هر دو زندگی خانوادگی و حرفه ای واقعا دشوار است و دیگر خواندن زبان در این میانه جایی ندارد که می شنوم : خوب که چی؟ بالاخره میخوان یاد بگیرن یا نه؟ یادگرفتنش قرص اگر داشت که براشون تهیه میکردم...باز دلم راهش را میگیرد و معلوم نیست کجا غیبش میزند که این دلتنگی همواره ی من چی؟ این ولی قرص داره که، تهیه میکنی؟ سری تکون میدم به نشونه تایید و دم فرو میبندم...

میگم هستن کسانی که انگار به اجبار میان و شاید بهتر باشه کلاسهارو اختیاری کنین تا اگه واقعا تمایل داشتن بیان که میشنوم: شما یه گزارش کامل از کلاس به من بدین و دیگه برای ترم بعد من تصمیم میگیرم که چیکار کنم...بهشون اعلام کنین که من شخصا سر امتحان پایان ترمشون حاضر خواهم شد و ناظر بر عملکردشون خواهم بود...

اینو که می شنوم میشم بیدی در مسیر باد که نه طوفان...میای؟ کجا میای؟ چرا میای؟ من برای همین چند لحظه نشستن روبروت و لب زدن همین چنتا جمله ناقابل و نامفهوم سه تا قرص بلعیدم، اونوقت اون روز که تو بخوای بیای و دو ساعت سر امتحان باشی و من جلوت هم بجای باران باشم و هم بجای بقیه بچه ها، تا نکنه امتحانشونو خوب ندن و خدا نکنه که اون بحث اخراج جدی باشه و ....

حتی تصورشم به نظر غیر ممکن میاد...ناخوادآگاهه لب زدنم به این جمله که: ولی آخه میدونین...دهانم خشک شده و یه چیزی مثل یه تیکه سنگ گیر کرده تو گلوم... من من کنان جمله مو ادامه میدم: آخه بچه ها از شما یه کم میترسن و ممکنه همین ترس باعث بشه نتونن اون چیزی که واقعا هستن رو به نمایش بزارن!!! میگه اشکالی نداره...میگم آخه..سگرمه های درهمش در هم تر میره و ابروهاش به هم نزدیکتر میشن و این نشونه خوبی نیست، اصلا نشونه خوبی نیست...

نمیتونم ادعا کنم که موقهوه ای رو میشناسم که چطور میتونم بشناسم در حالیکه سهم من از موقهوه ای اونقدر کم بوده که تقریبا برابر با نبوده ولی اونقدرها میتونم حسش کنم که بگم: طوفانی در راهه و خیلی زود از راه میرسه اون طوفان...

"مگه من لولو خورخوره ام؟" این چیزیه که با لحنی قهر آلود و کلافگی بیان میشه و من چقدر دلم میگیره که حتی نمیتونم جوابی شایسته به سوالش بدم...کاش میشد...کاش میشد منم مثل خودش، صدامو قهرآلود کنم و ابروهامو در هم بکشم و سرش داد بزنم که: کاش فقط لولوخورخوره بودی، اونجوری فقط حسم ترس بود یا نهایتا وحشت ولی تصور کن تا چه حد میتونه سخت باشه وقتی این ترس و حتی وحشت با هزار و یک حس و حال غریب دیگه همراه بشه و بنیادتو بر باد بده...اصلا تا حالا تجربه کردی و میدونی وحشت همراه با دلتنگی چه طعمی میده؟ با دلگیری چطور؟ میتونی تصور کنی ترسی رو که در دوست داشتن غسل تعمیدش داده باشن؟ مطمئنا تا حالا تجربه نکردی و شاید هم هیچوقت نکنی، پس به خودت اجازه نده سوالی رو از کسی و در موقعیتی بپرسی که به دهانش و چشمانش قفل سکوت زده و نمیتونه پاسخی بایسته و شایسته بهت بده...

لبهامو به هم فشار میدم و چشمانم رو به زمین می دوزم نکنه بخونه حدیث ناگفته رو...و لختی می گذره تا سر سنگینمو بالا بیارم و لبهامو تکون مختصری بدم به گفتن: نه، منظورم این نبود...

............

مگر دستان معجزه تو را نشان چشمانم دهد...