داستان موقهوه ای (قسمت سی و هشتم)
در دلم هزاران شمع روشن میکنن و من اندیشه کنان که کلیساست مگر یا که امامزاده ای...
باز شدن در همراه با حجم عظیم خونیه که شره میکنه تو تمام شریانهام و شاید شریانهای اصلی همونها هستن که تو صورت و دستها هستن که اینچنین دستان و صورتم طعم خون میدن... چشمانم به در قهوه ای رنگ اتاق رییس دوخته میشه و زمان و مکان هم همراه و همگام با نفس من متوقف میشن اونجا که هیاتی قهوه ای رنگ از لای در عبور کرده و پا به سالن میزاره...همه ی وجودم چشم میشه و هزاران چشم اونو به تماشا می شینن و اون به سان فرمانروایی که با غرور و متانت قدم برمیداره به سمت...انگار من...
صدای بی جونی تو مغزم زمزمه میکنه، الان اون موقعیه که باید به خودت بیای، بیدار شو...نباید بخوابی...نباید و فرامینی از این دست...صداها ضعیفن و من ضعیف و حس و حالم ضعیف و ...ولی صورت بی حوصله و سگرمه های در همش شاید میشن همون تلخی گزنده ای که منو به ورطه بیداری پرت میکنه و دست و پامو اون تیکه های باقیمانده هوش و حواسمو جمع میکنم و نتیجه تمام تلاشهای ناکارآمدم میشن سلام ضعیفی که مطمئن نیستم میشنوه یا فقط لب خونی میکنه و جواب میده خسته نباشید...
وای که چقدر جواب دارم برای این فقط یه جمله و اما دم فرو میبندم و نمیدونم شاید فقط از ذهنم می گذره و هرگز بیانش نمیکنم که "مرسی" ... با همون غرور و متانتی که انگار خدا از اول تو تنظیمات موقهوه ای تعریف کرده، میگه و یا بهتره بگم فرمان میده که لطفا بفرمایین تو اتاق تا صحبت کنیم...
باید اینبار تلاش کنم تا نهایتا چند ثانیه بعد از ادای هر جمله ای مفهومشو دریابم تا دوباره اونو دستخوش بی حوصلگی و کلافگی کشنده نکنم و این، در شرایط کنونی من، احتمالا چیزی در حد حفر حلقه چاهی عمیق در دل زمینی سنگلاخیه...سریعا به پردازش جمله ای می پردازم که هنوز هم عطرش در فضای اطرافم پراکنده ست و جوابی که خوشبختانه زیاد طولانی و پیچیده نیست که از عهده ش برنیام: حتما !!!
منتظر ایستاده و چشم دوخته به جسدی کم جانی که هنوز دستش از لبه مبل جدا نشده، پاهامو که هر کدوم رو انگار با مشتی سیمان به زمین چسبوندن رو میکنم و گامهای لرزانم منو به سمت اتاق هدایت میکنن...در میانه راه اما با خودم اندیشه و البته تکرار می کنم که یادت نره فقط به چشماش نگاه کنی، نگاهش خیلی که باشه، فقط تیزبین و زیرکه ولی فقط همین، چیزی از اون دست که اهورایی باشه توشون وجود نداره اما نکنه نگاهت بیفته به اون تارهای قهوه ای یا خدای ناکرده خنده هاش که داستان همون تیره و پاشنه آشیل...و اون وقته که تمام قرصهای عالم هم دیگه نمی تونن لرزشهای دلت رو آروم کنن...احساس حوایی رو دارم که بهش رخصت دادن تا لختی در بهشت نفس بکشه اما به شرطها و شروطها...به شرط دوری از چیزی که اونو از بهشت به زمین میرونه: تارهایی قهوه ای و خنده هایی که هوای تاراج دارن... زمزمه کنان به پشت در اتاق می رسیم، هر دو، همزمان...
کمی کنار میرم تا وارد بشه و بفرماییدی که چاشنی این حرکتم میشه و نشونه احتراممه به یه مدیر و اون اما پا پس میکشه و عقب تر می ایسته و میگه خواهش میکنم شما بفرمایید...وای حالا کیه که به این حالی کنه که الان مساله مهم واقعا این نیست که من اول برم تو اتاق یا تو، کار از بنیاد خرابه و اتفاقا تو با این همه جنتلمن و مبادی آداب بودن فقط همه چیزو به جای درست کردن، خرابتر میکنی و بس... چون اونوقت من ممکنه فکر کنم که چقدر این بار و تنها همین یکبار، درست تشخیص دادم و تو با بقیه فرق داری و ...بیا و دست از این همه خوب بودن و متفاوت بودن، اونم به این حجم و میزان، بردار و مثل تمام روسای دیگه ای که من دیدم سرتو بنداز و مثل ... با نخوت احمقانه ای برو تو و طوری وانمود کن که فقط خودت وجود داری و دیگران کوچکترین اهمیتی ندارن، اینطوری منم راحت ترم...اصلا هر چی تو کمتر محترم باشی و اخلاق و منش انسانی داشته باشی، من بیشتر خیالم راحت میشه و میتونم با دلم بگم: دیدی، دیدی که فقط ظاهری آراسته و زیبا داشت و اخلاقش چقدر گند بود!!!دیدی که مثل همه دیگرانی بود که حتی نمیتونن دستی رو بلرزونن چه برسه به دلی رو...کاش... ولی حیف و صد حیف که اینجای هستی رو اشتباهی نوشتن و تو نبودی انچه که باید می بودی...
یکبار دیگه شانسمو به ورطه ی آزمایش می کشونم برای اینکه من اول وارد نشم و لب میزنم :شما بفرمایید
محکم و استوار ایستاده، بی کوچکترین حرکتی و عطری که میپیچه تو فضا: خانمها مقدم تر هستن...
وای که چقدر اشتباهه این بشر...چقدر نادرسته...چقدر رفتار اجتماعی نمیدونه...یادم باشه بهش بگم بره یه دوره آموزشی ببینه پیش اون مدیر والا رتبه ای که مثل آب خوردن به کارکنان و اطرافیانش بد و بیراه میگه و گاهی هم به خودشون اکتفا نکرده و حتی به خانواده هاشونم ناسزا میگه و از همه زیبنده تر، با وجود داشتن چنتا فرزند به کارمندان مونثش، درخواست دوستی صمیمانه میده...آره، موقهوه ای همه چیزش اشتباهه...
چنان محکم و جدی این جمله رو ادا میکنه که چاره ای نیست جز تسلیم...پا تند میکنم به قصد ورود و با خودم مدام تکرار میکنم: تنها چشمانش، تنها چشمانش...چشمانی زیرک توان هیپنوتیزم ندارند اما تارهایی قهوه ای چرا...و خدا نیاورد آن لحظه را که او بخندد که دل همیشه تنگ باران کجا تاب خواهد آورد یوانه نشدن را...
به نزدیک مبلها میرسیم و او می ایسته تا من اول بنشینم رو هر مبلی که انتخابمه...دستپاچه میشم که زیاد معطلش نکنم، کلا باید ری اکشن های تندتری داشته باشم تا دوباره کلافه ش نکنم. اولین مبلی که در دسترسمه رو انتخاب می کنم و مینشینم و اون هنوز ایستاده تا من کاملا راحت بنشینم و بعد مبل روبرو رو انتخاب میکنه و جایی در وسط اون مبل سه نفره یله میده...ذهنم باز درگیر جزییاتی میشن که از اصل جلسه برای من مهمترن...دستانشو از دو طرف اویزوون میکنه و یه پاشو میندازه رو دیگری، راحت و صمیمی و در عین حال کاملا محترمانه و متین...و حالا اون حجم قهوه ای درست روبروی منه، منی که چونان گنجشکی کوچک و لرزان در زیر باران پناه برده به گوشه ای امن، کز کردم گوشه مبل و تقریبا تو مبل فرو رفتم...
صورتش هنوز همونطور جدی و محکمه و من سعی میکنم تنفسمو به طریقه مدیتیشن انجام بدم تا شاید قرص اثر بلند مدت تری داشته باشه آخه نمیدونم دقیقا چند لحظه نفسگیر دیگه رو باید رو این مبل و روبروی این تندیس، تو خودم مچاله بشم و بند بزنم به نگاه سر به هوا و البته دل تنگم...
اون شروع میکنه به صحبت و میگه خوب، از وضع بچه هام میخوام بشنوم...
بچه هام؟؟؟ وای که چقدر به دلم میشینه این میم مالکیت که آخر بچه هاست و چقدر حسرت مینشونه به دل تنگ و کوچک باران...میمی که خود به تنهایی تمام حروف الفباست، کلمه ست، جمله ست، اصلا خود خود دنیاست... تمام دنیا و چه دنیای قشنگی باید باشه دنیایی که میم اون منتسب به موقهوه ای باشه...
نزدیکه که بر باد فنا بده تمام تلاشهای مذبوحانه مو ولی اخمهای مردانه ش پاد زهریه برای زهر اون تنها "میم" آخر که منو به خودم میاره...
باید توضیح بدم و همینه که شروع میکنم به تلاش برای ساختن کلمات و سپس جمله ها و در آخر جور کردن جملاتی مرتبط و البته با مفهوم در کنار یکدیگه برای ایجاد یک سخنرانی موثر و یا حداقل قال قبول...جملات رو به محض آماده شدن بر زبون میرونم و نمیدونم که تا چه حد میتونن قانع کننده باشن و اما سر تکون دادن ها و سخنان گاه گاهی اون نشون از این داره که تونستم نقاب بزنم و فارغ از آنچه که زیر نقابه، نقشم رو بخوبی ایفا کنم...
گاها جمله ای کوتاه بیان میکنه و من دست دلم رو میگیرم و محکم تو دستام نگه میدارم که نکنه باز بره و تو شلوغی این شهر پر ازدحام گم بشه...عطر نفسش پخش شده تو تمام فضای اتاق و من عجیب دلم میخواد بنشینم و فقط نگاهش کنم و اون بنشینه و فقط بگه و بگه و ...هیچ سوالی هم نکنه و اون میم مالکیت لعنتی رو هم نچسبونه به هیچ چیز یا هیچ کسی که تاسف و حسادت منو برانگیزه...ولی این همه آرزو فقط از عهده غول چراغ جادو برمیاد و من هنوز چراغ نفتی قدیمی مو پیدا نکردم...
کاش میشد تثبیت کننده زد به بعضی لحظه ها و همونجا، چرخ دوار هستی رو واداشت از چرخیدن...اون لحظه، اونجا و موقهوه ایی که درست روبروی من بود و منی که با سه تا قرص، حالم خوب بود و بودنشو تاب میووردم...بهشت همونجا بود بی گمان...
..........
در شهر شایع شده که بهشت در عالم بالاست، تصدقت به گمانم خنده ات را فرشتگان دست به دست برده اند...