آب و هوایم را تغییر می دهی؟

خس خس سرفه هایم بیشتر شده

دکتر برایم حساسیت تشخیص میدهد

 تغییر آب و هوا تجویز میکند

میگوید اینجا چیزی در هوا کم و یا زیاد است نمیدانم، رطوبت، شاید و یا ذرات گرد و غبار...

شاید هم ...

از آن شهر می روم، به شهری دیگر، با آب و هوایی دیگر...

رطوبتش مناسب است...

گردو غبار هم ندارد...

عطر نفسهای مو قهوه ایش اما...

 خس خس سرفه هایم بیشتر شده

دکتر برایم حساسیت تشخیص میدهد

تغییر آب و هوا تجویز میکند

.

.

.

از اولش هم می دانستم، برف و باران و رطوبت بهانه ست

اندکی از خنده ات را قرض میدهی تا آب و هوایم دگرگون شود؟

در ازایش تمام خنده هایم را خواهم داد...

سمت و سوی موهایت...

میگویند رو به قبله، نماز باید گزارد...

چندی است مسافری در من نمازش می آید...

موهایت را به کدام سو شانه میزنی؟

حی علی الصلوه...

........

همان روز الست بود انگارکه شکن تارهای پرشکنت، اذان شکسته ترین نماز دنیا را در گوش دل باران زمزمه کرد تا هماره مسافرترین باشد...

 

 

اشتباه بودی...

اشتباه بود...

از همان اول اشتباه بود...

تو را می گویم...

تو را و تمام بودنت را...

تو را و تمام آنچه که تو را، تو میکرد...

آخر با آمدنت و بودنت، حالا هرجا که باشی و در هر حال که باشی

دیگر وقتی میخواهم بگویم لعنت به این زندگی

اندکی مکث میکنم...

فردا زندگی تعطیل است...

نشسته ام و پروپوزالم را مینویسم که بابا تلویزیون رو روشن میکنه تا به رسم همه پدرهای خانواده، اخبار ایران و جهان رو برای چندمین بار متوالی در روز بشنوه و هر بار هم براش همون جذابیت و تازگی اولیه رو داشته باشه...

صدای تلویزیون تمرکزمو برای خوندن مقاله ای که استادم فرستاده بر هم میزنه و ناخواداگاه و بدونه اونکه تمایلی داشته باشم میشنوم:

وضعیت هوای تهران نگران کننده اعلام شد...مقدار آلاینده ها و ذرات معلق در هوای تهران و کلان شهرها بیش از حد مجاز گزارش شده و ...

 

در من اما آدمک اخبارگویی، لحظه به لحظه اخبار میگوید:

وضعیت هوای این شهر بدون او نگران کننده ست...

.

میزان عطر نفسهایش و خنده هایش در هوا بیش از حد مجاز پایین آمده  ...

.

تمام فاکتورها، بر ناسالم بودن هوا گواهی می دهند...

.

از ماسک استفاده کنید، ماسکهای فیلتر دار، فیلترهایی که گیر بیندازند هر چه خوشه خوشه دلتنگی و دلگیری است

.

نفسهایتان طرح زوج و فرد می گیرند، یکی می رود و آن یکی اما نمی آید...

.

.

و

.

زندگی تعطیل...تکرار میکنم، برای گروههای حساس، زندگی تعطیل...

چیزی در من فرو می افتد...

........

طلوع خورشید فردا را بر فراز ابرهای سفید و پشته ای اگر بودید و دیدید، شما را به خدا، به جای من و به اندازه من دوستش بدارید...

 

دلتنگی هایت را می بافم...

میل به دست می شوم و دلتنگی هایت را می بافم

دانه به دانه،گره به گره و رج به رج...

شکل می گیرند، انسجام می یابند...

از آن دست که نبوده اند و نداشته اند...

تن پوشی می شود...

و پاپوشی برای دلم ...

در خور روزهای اینهمه زمستانی نبودنت و ندیدنت...

راستی چرا انقدر سوز دارد این هوایی که حتی از حوالی صفر هم عبور نکرده...

خدا !

کمی خورشید ببارد...